طاير بىپروبالم ز قفس نيست گريزم * دانه ناخورده گرفتار شدم دام جهان را
روى خوش بر من مسكين ننمودى اى دون * دايم آزار دهى از ستم و جور روان را
حاصل از گردش گردون نبود جز محن و غم * كاش « بشرى » برهانى تو از اين مهلكه جان را
دلسوخته
آن عاشق سرگشتهء دلسوخته ، ماييم * و وانكس كه به جان شعله برافروخته ، ماييم
آن شبپرهء بيدل سرگشته كه دايم * حيران به رخ شمع نظر دوخته ، ماييم
آن بلبل شوريده كه اندر ره معشوق * جز آه و فغان هيچ نيندوخته ، ماييم
آن ريشهكن جان كه چو فرهاد به عشّاق * رسم و ره جان باختن آموخته ، ماييم
آن عاشق مجنون پريشان دلافكار * « بشرى » تن و جان را ز محن سوخته ، ماييم
دامان طبيعت
وه كه دامان طبيعت چه تماشا دارد * هر طرف منظره و صحنهء زيبا دارد
ديده و دل هوس گردش صحرا دارد * لطف اين صحنه اثرها به دل ما دارد
ديده از ديدن اين منظره بس حيران است * فرشى از سبزه و گل روى زمين گسترده
گوييا دست طبيعت همه را پرورده * هديه آن را بهسوى اهل زمين آورده
يك جهان راز نهان است پس اين پرده * رازها در پى هر پردهء گل پنهان است
لب هر غنچه حكايت كند از زيبايى * به دلم كرده به پا خندهء گل غوغايى
جمله ذرّات برآورده ز دل آوايى * كه بود اين ثمر دست جهانآرايى
آرى اينها اثر دست جهانگردان است * بود آهسته چو خورشيد سوى كوه روان
دل شيداى من اندر پى آن است دوان * پارهء ابر سپيدى شده اين لحظه عيان
تا كند چهرهء زيباى وى از ديده نهان * آتش از پرتو خورشيد بر آن دامان است