تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤
طاير بىپروبالم ز قفس نيست گريزم * دانه ناخورده گرفتار شدم دام جهان را روى خوش بر من مسكين ننمودى اى دون * دايم آزار دهى از ستم و جور روان را حاصل از گردش گردون نبود جز محن و غم * كاش « بشرى » برهانى تو از اين مهلكه جان را

دلسوخته

آن عاشق سرگشتهء دلسوخته ، ماييم * و وان‌كس كه به جان شعله برافروخته ، ماييم آن شب‌پرهء بيدل سرگشته كه دايم * حيران به رخ شمع نظر دوخته ، ماييم آن بلبل شوريده كه اندر ره معشوق * جز آه و فغان هيچ نيندوخته ، ماييم آن ريشه‌كن جان كه چو فرهاد به عشّاق * رسم و ره جان باختن آموخته ، ماييم آن عاشق مجنون پريشان دل‌افكار * « بشرى » تن و جان را ز محن سوخته ، ماييم

دامان طبيعت

وه كه دامان طبيعت چه تماشا دارد * هر طرف منظره و صحنهء زيبا دارد ديده و دل هوس گردش صحرا دارد * لطف اين صحنه اثرها به دل ما دارد ديده از ديدن اين منظره بس حيران است * فرشى از سبزه و گل روى زمين گسترده گوييا دست طبيعت همه را پرورده * هديه آن را به‌سوى اهل زمين آورده يك جهان راز نهان است پس اين پرده * رازها در پى هر پردهء گل پنهان است لب هر غنچه حكايت كند از زيبايى * به دلم كرده به پا خندهء گل غوغايى جمله ذرّات برآورده ز دل آوايى * كه بود اين ثمر دست جهان‌آرايى آرى اين‌ها اثر دست جهانگردان است * بود آهسته چو خورشيد سوى كوه روان دل شيداى من اندر پى آن است دوان * پارهء ابر سپيدى شده اين لحظه عيان تا كند چهرهء زيباى وى از ديده نهان * آتش از پرتو خورشيد بر آن دامان است