چو دل به غصّه نهادى طرب اميد مدار * كه باز مىنرهد ماهى فتاده به شست
درون گلشن جان با نشاط پيوندد * ز خارزار تعلّق كسى كه دل بگسست
ببين به بلبل سرمست كوست رهبر عشق * غريق عيش بود چون به بوستان پيوست
ز باده مست شود مرد ، نى ز شيشه و جام * سلامت سر مى باد اگر قرابه شكست
مدام بر در دل باش و زو مراد بجوى * كه كس به روى تو اين در نمىتواند بست
مرا كه غصّهء هر دوجهان ز دل برخاست * عجب مدار اگر خاطرم به غم ننشست
گل وجود مرا چون به مى سرشت خداى * چرا خراب نيفتم چرا نباشم مست
تو نيز اگر كه ز پندار خويش مست نهاى * ببين ز روى حقارت برند بادهپرست
مگوى تلخ و گر گفتى آنچنان بايد * كه همچو باده تلخش دهند دستبهدست
يار آمد
يار آمد هله ياران را آگاه كنيد * بشتابيد و ز جان خدمت آن ماه كنيد
گونه ز آسيب فراق ار كه به رنگ است چو كاه * لعلوار از مى آن گونهء چون كاه كنيد
قصّهء هجر مگوييد در ايّام وصال * دلبرا نيك سخن بيهده كوتاه كنيد
هاىهاى ار بگرستند به شبهاى فراق * روز وصل است كنون خنده به قهقاه كنيد
با رخ روشن او چونكه برابر سازيد * دل كه چون يكشبه ماهست چو پرماه كنيد
درگه شاه گشادهست و برافتاد حجاب * هنر آن است كه خود لايق درگاه كنيد
عرصهء جان كه فراخ است به كاوش گيريد * مگر از جان سوى آن يار نهان راه كنيد