تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 515

مساهمون:

ص٥١٥
چو دل به غصّه نهادى طرب اميد مدار * كه باز مىنرهد ماهى فتاده به شست درون گلشن جان با نشاط پيوندد * ز خارزار تعلّق كسى كه دل بگسست ببين به بلبل سرمست كوست رهبر عشق * غريق عيش بود چون به بوستان پيوست ز باده مست شود مرد ، نى ز شيشه و جام * سلامت سر مى باد اگر قرابه شكست مدام بر در دل باش و زو مراد بجوى * كه كس به روى تو اين در نمىتواند بست مرا كه غصّهء هر دوجهان ز دل برخاست * عجب مدار اگر خاطرم به غم ننشست گل وجود مرا چون به مى سرشت خداى * چرا خراب نيفتم چرا نباشم مست تو نيز اگر كه ز پندار خويش مست نه‌اى * ببين ز روى حقارت برند باده‌پرست مگوى تلخ و گر گفتى آن‌چنان بايد * كه همچو باده تلخش دهند دست‌به‌دست

يار آمد

يار آمد هله ياران را آگاه كنيد * بشتابيد و ز جان خدمت آن ماه كنيد گونه ز آسيب فراق ار كه به رنگ است چو كاه * لعل‌وار از مى آن گونهء چون كاه كنيد قصّهء هجر مگوييد در ايّام وصال * دلبرا نيك سخن بيهده كوتاه كنيد هاىهاى ار بگرستند به شبهاى فراق * روز وصل است كنون خنده به قه‌قاه كنيد با رخ روشن او چونكه برابر سازيد * دل كه چون يك‌شبه ماهست چو پرماه كنيد درگه شاه گشاده‌ست و برافتاد حجاب * هنر آن است كه خود لايق درگاه كنيد عرصهء جان كه فراخ است به كاوش گيريد * مگر از جان سوى آن يار نهان راه كنيد