همان جنبش نغز موزون از اوست * كه در برگ و در سايههاى كياست
هم از اوست كاين آسمان كبود * سير مايه و لطف و كان صفاست
رساند سوى دوست آواز دوست * كه پيوند صوت است و جان صداست
نجنبد هوا نايد آوا به گوش * هوا چونكه زد موج آوازهاست
بود نيز گنجور باران و ابر * كه مر خاك را زندگانىفزاست
يكى ژرف بنگر ز روى خرد * بدين سحركارى كه اندر رضاست
خجستهدم است او و شيريننفس * از آتش اثرهاى بىمنتهاست
گر اعجاز عيسى نديدى ببين * نسيم صبا را كه عيسىنماست
دم جبرئيليش بنگر كه شاخ * از او حامل روح شيرينلقاست
خزد نرمك اندر تجاويف گل * كه با وى هوا را بسى ماجراست
برافروزد از شرم رخسار گل * رخش سرخ مانا ز شرم و حياست
دم بامدادى غنيمت شمر * كه ز آلودگى دور تر اين فضاست
پگه ساختن سوى صحرا شدن * نگو رسم و راه نياكان ماست
به كشتى بپيماى ره نرمنرم * كه رامشفزاى است و اندهزُداست
نه تنها در و دشت پيمايد آنك * نه تنها روى همچو من آشناست
هواى خوش آرد مرا سرخوشى * كسى كز هوا خوش نگردد كجاست
كجا حسن باشد گرايد دلم * كه كاهيست دل ، حسن چون كهرباست
گل و سبزه را دلربايى بسيست * همه دلربايى نه زان شماست
تو را بادهء لعل مستى دهد * بدان مايه كز نيروى تن بكاست
و ليكن هواى خوش دلپذير * فزايندهء عمر و مايه بقاست
كه را روى زرد است و خميده پشت * دهد گونهء سرخ و بالاى راست
يك آواز از دل برآور به سوز * كه دل پردهساز درِ كبرياست
بلى هيچ آواز جاويد نيست * جز آواز دلها كه جاويدپاست
حديث غم
مكن حديث غم اى يار و باش سرخوش و مست * كه در حديث غم از درد و غم نشايد رست