تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 514

مساهمون:

ص٥١٤
همان جنبش نغز موزون از اوست * كه در برگ و در سايه‌هاى كياست هم از اوست كاين آسمان كبود * سير مايه و لطف و كان صفاست رساند سوى دوست آواز دوست * كه پيوند صوت است و جان صداست نجنبد هوا نايد آوا به گوش * هوا چونكه زد موج آوازهاست بود نيز گنجور باران و ابر * كه مر خاك را زندگانىفزاست يكى ژرف بنگر ز روى خرد * بدين سحركارى كه اندر رضاست خجسته‌دم است او و شيرين‌نفس * از آتش اثرهاى بىمنتهاست گر اعجاز عيسى نديدى ببين * نسيم صبا را كه عيسىنماست دم جبرئيليش بنگر كه شاخ * از او حامل روح شيرين‌لقاست خزد نرمك اندر تجاويف گل * كه با وى هوا را بسى ماجراست برافروزد از شرم رخسار گل * رخش سرخ مانا ز شرم و حياست دم بامدادى غنيمت شمر * كه ز آلودگى دور تر اين فضاست پگه ساختن سوى صحرا شدن * نگو رسم و راه نياكان ماست به كشتى بپيماى ره نرم‌نرم * كه رامش‌فزاى است و انده‌زُداست نه تنها در و دشت پيمايد آنك * نه تنها روى همچو من آشناست هواى خوش آرد مرا سرخوشى * كسى كز هوا خوش نگردد كجاست كجا حسن باشد گرايد دلم * كه كاهيست دل ، حسن چون كهرباست گل و سبزه را دلربايى بسيست * همه دلربايى نه زان شماست تو را بادهء لعل مستى دهد * بدان مايه كز نيروى تن بكاست و ليكن هواى خوش دلپذير * فزايندهء عمر و مايه بقاست كه را روى زرد است و خميده پشت * دهد گونهء سرخ و بالاى راست يك آواز از دل برآور به سوز * كه دل پرده‌ساز درِ كبرياست بلى هيچ آواز جاويد نيست * جز آواز دلها كه جاويدپاست

حديث غم

مكن حديث غم اى يار و باش سرخوش و مست * كه در حديث غم از درد و غم نشايد رست