تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧
و ز پى تازگىاش سبز غلافى به هم آر * گرد بر گرد ز برگ سمن و سيسنبر پس يكى قطرهء اشك از من غم‌ديده بگير * در تجاويف گل تازه نهان ساز و ببر قطره اشكى تابنده چو استارهء صبح * قطره اشكى بزدوده چو پاكيزه گهر قطره اشكى غلطان شده بر گونهء خشك * قطره اشكى رنگين شده از خون جگر به هديت بر آنجا كه نشانيت دهم * گرچه اين هديهء كم‌مايه نباشد درخور هديهء سوخته‌دل مردم جان‌باخته چيست * جز يكى قطرهء اشك آمده از ديدهء تر هركجا بينى خاكى و بر او موج سرشك * زينهار از برِ آن خاك به تندى مگذر كه در آنجاى به خاك است مرا پارهء دل * كه در آن خاك نهان است مرا نور بصر عالمى ذوق و نظربينى كز صولت مرگ * در دو گز خاك نهفته رخ و بربسته نظر يك جهان دانش و فرهنگ كه ز آسيب اجل * خفته در دامن سنگى چو به كان گوهر و زر بند از آن دستهء گل بگسل و يكباره بپوش * روى آن تربت پاكيزه ز گل سرتاسر برفشان همچو گلاب از برِ آن مرقد پاك * قطرهء اشك من غم‌زدهء سوخته پر از من اى باد سلامش كن و احوال بپرس * كه چه بوده‌ست تو را حال و چه افتاد مگر به عدم رفتى و ز احوال تو ما بىخبريم * كه فروبست عدم از همه سو راه خبر هر چت آواز كنم پاسخ من مىندهى * گرچه از نالهء من گوش فلك گردد كر روز تا شب به خيالى كه مگر بازآيى * چشم دارم به‌سوى روزنه و گوش به در با من اين‌گونه در پاك تو بىمهر نبود * كه رود ماهى و نامه نفرستى ايدر طفلكان با رخ پژمرده فراز آمده‌اند * خيز و پژمرده رخ طفلان بارى بنگر هرگز آيا بود آن روز كه تو يار عزيز * بگشايى لب و آيى به سخن بار دگر آه از آن منطق شيوا كه فروبست قضا * واى از آن ديدهء بينا كه فرودوخت قدر چون بُدت راى كه آرايى ديباچهء شعر * سخنت بود به اندام تراز نظم دُرَر ور به منبر ز پى موعظه بنهادى پاى * در برافشاندى از نطق و شكستى شكر در عزاى تو سزد گر كه بنالد محراب * و ز فراق تو سزد گر كه بگريد منبر رونق مذهب جعفر همه از فرّ تو بود * تو برفتى و برفت از وى آن رونق و فرّ تا تو بودى به همه عمر بر آيين رسول * سود بود از تو خلايق را بىهيچ ضرر ز آتش تب چو برافروخت رخ روشن تو * گفتى افتاد مرا در دل سوزنده شرر روى تو زرد شد از رنج سرانگشت سياه * زار خفتى چو يكى هفته به روى بستر