و ز پى تازگىاش سبز غلافى به هم آر * گرد بر گرد ز برگ سمن و سيسنبر
پس يكى قطرهء اشك از من غمديده بگير * در تجاويف گل تازه نهان ساز و ببر
قطره اشكى تابنده چو استارهء صبح * قطره اشكى بزدوده چو پاكيزه گهر
قطره اشكى غلطان شده بر گونهء خشك * قطره اشكى رنگين شده از خون جگر
به هديت بر آنجا كه نشانيت دهم * گرچه اين هديهء كممايه نباشد درخور
هديهء سوختهدل مردم جانباخته چيست * جز يكى قطرهء اشك آمده از ديدهء تر
هركجا بينى خاكى و بر او موج سرشك * زينهار از برِ آن خاك به تندى مگذر
كه در آنجاى به خاك است مرا پارهء دل * كه در آن خاك نهان است مرا نور بصر
عالمى ذوق و نظربينى كز صولت مرگ * در دو گز خاك نهفته رخ و بربسته نظر
يك جهان دانش و فرهنگ كه ز آسيب اجل * خفته در دامن سنگى چو به كان گوهر و زر
بند از آن دستهء گل بگسل و يكباره بپوش * روى آن تربت پاكيزه ز گل سرتاسر
برفشان همچو گلاب از برِ آن مرقد پاك * قطرهء اشك من غمزدهء سوخته پر
از من اى باد سلامش كن و احوال بپرس * كه چه بودهست تو را حال و چه افتاد مگر
به عدم رفتى و ز احوال تو ما بىخبريم * كه فروبست عدم از همه سو راه خبر
هر چت آواز كنم پاسخ من مىندهى * گرچه از نالهء من گوش فلك گردد كر
روز تا شب به خيالى كه مگر بازآيى * چشم دارم بهسوى روزنه و گوش به در
با من اينگونه در پاك تو بىمهر نبود * كه رود ماهى و نامه نفرستى ايدر
طفلكان با رخ پژمرده فراز آمدهاند * خيز و پژمرده رخ طفلان بارى بنگر
هرگز آيا بود آن روز كه تو يار عزيز * بگشايى لب و آيى به سخن بار دگر
آه از آن منطق شيوا كه فروبست قضا * واى از آن ديدهء بينا كه فرودوخت قدر
چون بُدت راى كه آرايى ديباچهء شعر * سخنت بود به اندام تراز نظم دُرَر
ور به منبر ز پى موعظه بنهادى پاى * در برافشاندى از نطق و شكستى شكر
در عزاى تو سزد گر كه بنالد محراب * و ز فراق تو سزد گر كه بگريد منبر
رونق مذهب جعفر همه از فرّ تو بود * تو برفتى و برفت از وى آن رونق و فرّ
تا تو بودى به همه عمر بر آيين رسول * سود بود از تو خلايق را بىهيچ ضرر
ز آتش تب چو برافروخت رخ روشن تو * گفتى افتاد مرا در دل سوزنده شرر
روى تو زرد شد از رنج سرانگشت سياه * زار خفتى چو يكى هفته به روى بستر
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 517
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٥١٧