تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 511

مساهمون:

ص٥١١

حسن دوست

گر يار من به بتكده روزى قدم زند * اوضاع دين و رشتهء ايمان به هم زند گر پرده از جمال دلارا برافكند * خورشيد خيمه‌گه به ديار عدم زند معجز بيان لبش اگر آيد به گفتگو * روح الامين ز بهر كتابت قلم زند چشمش اگر به ناز نگاهى كند به خلق * جنبنده‌اى نماند و نفسى كه دم زند در پشت هفت پرده ، دل از اهل دل برد * آوخ اگر برآيد و اينجا قدم زند محراب ابرو ار بنمايد به كاينات * ابليس ، بوسه بر قدمش دم‌به‌دم زند آن را كه او كند به غلامى خود قبول * صد پشت پا به تاج كى و تخت جم زند گر عكس او حكيم ببيند چنان كه هست * خطّى به گرد باب حدوث و قدم زند آرى « بديع » مظهر آيات حسن دوست * يك جلوه‌گر كند ، دوجهان را به هم زند

درس عشق

به عزم صيد ، بتى دلنواز مىگذرد * كه تير غمزه‌اش از دل به ناز مىگذرد بيا به مجمع رندان و حال اهل نظر * ببين كه يكسره اندر نياز مىگذرد شكايت از فلك و چرخ كج‌روش غلط است * چو كار ما همه با كارساز مىگذرد ز شمع بايد و پروانه درس عشق آموخت * كه عمرشان همه در سوز و ساز مىگذرد كنون كه ره به حقيقت نبرده است كسى * چه غم كه عمر من اندر مجاز مىگذرد ؟ نتيجهء عمل زاهد ريايى بين * كه روزگارش در حرص و آز مىگذرد بيار ساقى گل‌چهره جام مى كه نسيم * ز باغ و راغ به صد اهتزاز مىگذرد مرا به باده‌پرستى و عيش و نوش و طرب * طريقه‌ايست كه از ديرباز مىگذرد گمان برم كه ز عمر ار نتيجه برده « بديع » * در آن دميست كه با اهل راز مىگذرد