حسن دوست
گر يار من به بتكده روزى قدم زند * اوضاع دين و رشتهء ايمان به هم زند
گر پرده از جمال دلارا برافكند * خورشيد خيمهگه به ديار عدم زند
معجز بيان لبش اگر آيد به گفتگو * روح الامين ز بهر كتابت قلم زند
چشمش اگر به ناز نگاهى كند به خلق * جنبندهاى نماند و نفسى كه دم زند
در پشت هفت پرده ، دل از اهل دل برد * آوخ اگر برآيد و اينجا قدم زند
محراب ابرو ار بنمايد به كاينات * ابليس ، بوسه بر قدمش دمبهدم زند
آن را كه او كند به غلامى خود قبول * صد پشت پا به تاج كى و تخت جم زند
گر عكس او حكيم ببيند چنان كه هست * خطّى به گرد باب حدوث و قدم زند
آرى « بديع » مظهر آيات حسن دوست * يك جلوهگر كند ، دوجهان را به هم زند
درس عشق
به عزم صيد ، بتى دلنواز مىگذرد * كه تير غمزهاش از دل به ناز مىگذرد
بيا به مجمع رندان و حال اهل نظر * ببين كه يكسره اندر نياز مىگذرد
شكايت از فلك و چرخ كجروش غلط است * چو كار ما همه با كارساز مىگذرد
ز شمع بايد و پروانه درس عشق آموخت * كه عمرشان همه در سوز و ساز مىگذرد
كنون كه ره به حقيقت نبرده است كسى * چه غم كه عمر من اندر مجاز مىگذرد ؟
نتيجهء عمل زاهد ريايى بين * كه روزگارش در حرص و آز مىگذرد
بيار ساقى گلچهره جام مى كه نسيم * ز باغ و راغ به صد اهتزاز مىگذرد
مرا به بادهپرستى و عيش و نوش و طرب * طريقهايست كه از ديرباز مىگذرد
گمان برم كه ز عمر ار نتيجه برده « بديع » * در آن دميست كه با اهل راز مىگذرد