چون يكسره وارستى از مرحلهء هستى * در ملك عدم گامى آسوده و خرّم زن
واگرد و به خود بنگر ، رخسارهء جانان بين * مستغرق دريا شو ، بر آينه شبنم زن
از ساحل و طوفانش ، و ز جنّت و نيرانش * آسوده و فارغ شو ، مى بىطرب و غم زن
اى دوست « بديعت » را ديوانه بدينسان كن * بر گردنش از مويت ، صد سلسله محكم زن
كانون محبّت
مجلس انس عجب زيب و ضيايى دارد * جنّت اين است ، نه باغى كه صفايى دارد
دوست در مجلس و ياران موافق همه جمع * هركه را دست دهد فرّ و همايى دارد
با محبّت شدهام از دوجهان مستغنى * غافل آن كو بجز اين تكيه به جايى دارد
دوستى را ، ز خوشيهاى جهان بگزيديم * پير ما گفت كه اين نيز هوايى دارد
ديده آيينهء يار است و نكويان همه عكس * عكس در آينهء صاف ، صفايى دارد
سينه شد بتكدهء عشق و بتان پرتو روست * هر بتى هست در اين بتكده ، جايى دارد
من گرفتم ز دوعالم دل و ، تسليم شدم * به دلارام نگارى كه وفايى دارد
تخم مهرش به دل افشاندم و شادم كه ز لطف * دمبهدم حاصل آن نشو و نمايى دارد
سينه كانون محبّت شد و افروخت مرا * اين چراغيست كه البتّه بهايى دارد
دست ز آدم نكشد تا به جهان است « بديع » * كه از اينجاست كس ار ره به خدايى دارد
نور عشق
اى دوستان ، به درد من خسته چارهاى * كافكنده هجر دوست به قلبم شرارهاى
افتادهام به دام سر زلف دلبرى * كز من ربوده هوش و خرد با نظارهاى
نى پروريده دهر به مثلش پرىرخى * نى در فلك بوده چو رخش ماهپارهاى
عالم كند خراب ز چشمان نيمخواب * با ناز اگر به خلق نمايد اشارهاى
كى حاجتم بود به بهشت و قصور و حور * با دوست گر ز غير بگيرم كنارهاى
تابيده نور عشق ز محبوب بر محب * در مهر اوست هستى عاشق عصارهاى
يكعمر آه و ناله در آن دل اثر نكرد * گويى كه قلب يار بود سنگ خارهاى
ور نه مرا كه داد ز ملك عدم وجود * يا از رسوخ عشق وجود دوبارهاى
اين هستى من و تو وجودى تصوّريست * معلوم شد « بديع » تو اينجا چهكارهاى ؟