نگاه
كماندارى نشانم كرده كز جان بگذرد تيرش * غزالى گشته صيّادم كه شيرانند نخجيرش
به عزم كشتنم لطف ار بفرمايد ، زهى منّت * به زير تيغ بوسم با هزاران شوق شمشيرش
مگر نقش خيال خويش را نقّاش بردارد * و الّا كى به ديد آيد كه بتوان كرد تصويرش ؟
اگر عاقل كند فكر شكنج طرّهء مويش * شود ديوانه و ، زلفين او سازند زنجيرش
ندانم خوانمش روح مجسّم يا در رحمت * كه پيدا نيست يزدان از چه عنصر كرده تخميرش
ز چشمش ساحرى مىبارد ، از لعل لبش معجز * تعالى اللّه تعالى اللّه از اين تصوير و تقديرش
به آنى از نگاهى قتلگاهى مىكند بر پا * به يكدم عالمى احيا كند لبخند و تقريرش
صبا دوشم نويد قتل داد از جانب جانان * پريشانم مباد اين وعده در خاطر فتد ديرش
« بديعا » ديگر از دفتر قلم بردار و دم دركش * كه مىترسم زند آتش به دفتر سوز تحريرش
شرار عشق
نگارى از نگاهى برده آرام و توانم را * كه هجرش كرده آب از غصّه مغز استخوانم را
بسى كردم نهان در سينه درد عشق و ، برد آخر * عنان از دست و ، پيدا كرد اسرار نهانم را
شرار عشق آتش زد به قلب و آتشين آهم * به گردون برد همچون شعله ، دود دودمانم را