تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 510

مساهمون:

ص٥١٠
كنون كز هستى من غير نقشى نيست در عالم * به يك ديدار ديگر مىدهم روح روانم را رود سيل سرشك از ديده‌ام ز انسان كه در شبها * نبندد سدّ اسكندر جلو اشك روانم را جوانبخت جهان گردد « بديعى » گر كسى بيند * دمى در عهد پيرى روى دلدار جوانم را

داستان عشق

دوست مىدارم دلارامى كه آرام دل است * فتنهء جان و ، جهانى از غمش پا در گل است تير مژگانش ز راه ديده در قلبم خليد * چشمم از اوّل هدف گرديد و پيكان در دل است داستان عشق و تأثير محبّت قصّه‌ايست * كش نخواهم فهم كرد آنكو به صورت عاقل است بينوا شيخم نصيحت مىكند با عقل خويش * غافل از اين كاو به نزد عشقبازان جاهل است كودك‌آسا خويشتن را با خيالى كرده خوش * گويى از شب‌بازى دنيا بكلّى غافل است اى برادر تكيه بر تقوا و دانش كافريست * با وجود خودپسندى ، حق‌پرستى مشكل است آب و آتش روز و شب باهم نخواهد گشت جمع * هركه اين دعوى كند ، هم احمق و هم احول است ساقيا ، مى ده مرا با ياد آن زيبا نگار * در محبّت مست بودن به ز فكر باطل است تا « بديعى » جرعه‌نوش خانهء خمّار شد * آنچه اندر عمر خود مىخواست او را حاصل است