تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 501

مساهمون:

ص٥٠١

تغزّل

هركه اندر بر نگارى چون تو سيم‌اندام دارد * هم سرى ز انديشه فارغ هم دلى آرام دارد در نخستين منزل عشق از كفم شد عقل و دانش * اين‌چنين آغاز بودش تا چه در انجام دارد جوى خون از ديده مىبايد روان سازد به حسرت * هركه در دل عشق سروى چون تو سيم‌اندام دارد گر ندارد چشم شوخت قصد صيد مرغ دل را * پس چرا از خال لب دانه ز گيسو دام دارد من كجا انديشهء مدحت كه سرتاپا مديحى * طبع ناپخته نگر كانديشه‌هاى خام دارد

نوبهار آمد

نوبهار آمد و افراشت علم در چمنا * چمن آراسته شد از گل و سرو و سمنا باد بر فرق سمن بيخته مشك ختنا * ابر در جيب چمن ريخته دُرّ عدنا كوه از سبزه ببر كرده مطرز سلبا * دشت از ناميه پوشيده حرير ختنا ژاله بر ناميه بگسيخته عقد گهرا * لاله در باديه آكنده عقيق يمنا ساقى باده فروريخت ز ميناى سحاب * بادهء ناب به جام سمن و نسترنا دايهء ابر به اطفال رضيع پستان * مىدهد از ره اشفاق به پاى لبنا از ره لطف بيفكن نظرى سوى « بديع » * كه به جان آمده از جور سپهر كهنا

جذب اجسام

مىنمودم ز شانزه‌ليزه عبور * چشمم افتاد بر بتى چون حور مىخراميد همچو كبك درى * و ز جمال و كمال خود مغرور تاخت بر من سپاه غمزهء او * ساخت شهر دل مرا محصور همچو ژاپون كه حمله‌آور شد * بر سر قلعه‌هاى پورت‌آرتور جذب اجسام را شدم قابل * جذبه‌اش چون مرا كشيد به زور
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 501 | سيد محمد باقر برقعى