تغزّل
هركه اندر بر نگارى چون تو سيماندام دارد * هم سرى ز انديشه فارغ هم دلى آرام دارد
در نخستين منزل عشق از كفم شد عقل و دانش * اينچنين آغاز بودش تا چه در انجام دارد
جوى خون از ديده مىبايد روان سازد به حسرت * هركه در دل عشق سروى چون تو سيماندام دارد
گر ندارد چشم شوخت قصد صيد مرغ دل را * پس چرا از خال لب دانه ز گيسو دام دارد
من كجا انديشهء مدحت كه سرتاپا مديحى * طبع ناپخته نگر كانديشههاى خام دارد
نوبهار آمد
نوبهار آمد و افراشت علم در چمنا * چمن آراسته شد از گل و سرو و سمنا
باد بر فرق سمن بيخته مشك ختنا * ابر در جيب چمن ريخته دُرّ عدنا
كوه از سبزه ببر كرده مطرز سلبا * دشت از ناميه پوشيده حرير ختنا
ژاله بر ناميه بگسيخته عقد گهرا * لاله در باديه آكنده عقيق يمنا
ساقى باده فروريخت ز ميناى سحاب * بادهء ناب به جام سمن و نسترنا
دايهء ابر به اطفال رضيع پستان * مىدهد از ره اشفاق به پاى لبنا
از ره لطف بيفكن نظرى سوى « بديع » * كه به جان آمده از جور سپهر كهنا
جذب اجسام
مىنمودم ز شانزهليزه عبور * چشمم افتاد بر بتى چون حور
مىخراميد همچو كبك درى * و ز جمال و كمال خود مغرور
تاخت بر من سپاه غمزهء او * ساخت شهر دل مرا محصور
همچو ژاپون كه حملهآور شد * بر سر قلعههاى پورتآرتور
جذب اجسام را شدم قابل * جذبهاش چون مرا كشيد به زور