تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 504

مساهمون:

ص٥٠٤
دگر زيارت ارباب فضل و علم و هنر * كه رايگان ندهد دست جز به طول زمان به ماه آبان يك روز در اميركبير « 1 » * مقرّرم بُد ايفاى خدمت و فرمان به نزدم آمد ناگاه يك جوان متين * كه بود « برقعى » او را تخلّص و عنوان از او نمايان آثار هوش و استعداد * از او عيان كرم اصل ساطع البرهان بديدمش كه اديب است و شاعر و از ذوق * عنايتش شده مصروف دفتر و ديوان ز شاعران معاصر نشان همىجويد * كه شعر و تذكره سازد فراهم از ايشان ندانمش كه از اين بىنشان و بىمقدار * چسان به دست بياورده بود نام و نشان پس از تفحّص و تحقيق شد مرا معلوم * كه كرده ياد مرا شاعرى مليح بيان رفيق مشفق ديرينم « احمد گلچين » * كه حقّ صحبت او را گزاردن نتوان نموده در برِ او يادى از من گمنام * همىفتاده گذر گويىاش به گورستان غرض نشست و ز من خواست تا كه بنويسم * براى تذكره از وضع خويش و دور زمان پس از سپاس فراوان ز لطف بىحد وى * بگفتمش « علىآباد » را تو قريه مخوان حصا نباشد همسنگ گوهر و ياقوت * خزف نزيبد هم‌سلك لؤلؤ و مرجان روا نباشد اگر نام بوريابافان * برند در صف نسّاج ديبهء الوان و گر به فرض مرا هيچ طبعكى بوده‌ست * بهار طبعم اينك گرفته رنگ خزان نه عالمم نه فقيهم نه شاعرم نه اديب * كنون كه چرخ فكندم به گوشهء نسيان چو راه نيست به استاديم به دانشگاه * مرا مقام چو جوسنگ نيست در ميزان مرا بديع زمان بينى ار همىخوانند * ندانىام كه چه آمد به سر ز دست زمان ز جور چرخ مرا خشك گشت كشت اميد * ز تاب دهر مرا شد دل و جگر بريان مرا ز طفل دبستان تميز مىننهند * كه شد متاع هنر در زمانه سخت ارزان شكايت از چه كنم زانكه رخت بربسته‌ست * ز ديرباز تميز و تمايز از ايران كنون براى تمنّاى « برقعى » ناچار * نويسم اين و به شكوى همىدهم پايان هزار و سيصد و بيست و دو هجرى قمرى * صباح پنجم ذىالقعده آمدم به جهان هزار و هشتاد و سه ز بعد دويست * كه بيست و يك ز مه جدى بُد مطابق آن زمام و باب و نژاد و تبار ايرانى * به خاك ماد كه پيوسته باد آبادان نهاد نامم « عبد الحميد ، مجد الدّين » * پدر ، كه باد قرين عنايت و غفران
هامش
( 1 ) - مقصود دبيرستان اميركبير تهران است .