سه چيز
گفت ناپلئون كه از بهر ستيز * واجب و لازم بود ما را سه چيز
اوّلش پول و دوّم پول و سوّم * نيز پول است اى رفيق با تميز
زر نه تنها جنگ را آيد به كار * بلكه زر آيد به كار صلح نيز
هيچ كارى بىوجود سيم و زر * در جهان صورت نگيرد اى عزيز
عقدههاى سخت را درهم دَرَد * مىكند حل بهتر از شمشير تيز
گرچه از علم است قدر مرد ليك * دانش بىزر نيرزد يك پشيز
در وصف بهار
مژده كه فصل بهار ، داد سحر عندليب * شاهد گل در چمن جلوه كند عنقريب
بادهء گلگون بيار شاهد گلرخ بجوى * گر گل نورسته شد باغ پر از نقش و زيب
وقت گل و لاله است لاله پر از ژاله است * مى خور و شادى بكن از چه نشينى كئيب
طرف دمن جانفزا گشته چو خلد برين * صحن چمن دلربا گشته چو روى حبيب
رباعى
انديشه كن از ستيزهء و جور و جفا * با دشمن و دوست پيشه كن صلح و صفا
اركان جهانى مردمى اين چار است * صدق است و مروّت است و مهر است و وفا