تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 500

مساهمون:

ص٥٠٠

دام بلا

تا از ره وفا نشوم خاك راه تو * رخ برنتابم از در دولت پناه تو از حال دل مپرس كه چون مرغ بسته پاى * در خون طپيده است ز تير نگاه تو با عاشقان هرآنچه كنى كس نگيردت * كان حسن دل‌فريب بود عذرخواه تو گفتم چو بگذرى نظرى بر من افكنى * عمرى بدين اميد نشستم به راه تو بر غم‌سراى تيرهء من پرتوى فكن * اى آفتاب ، بندهء روى چو ماه تو از حال دلكش تو خلاصى بود محال * دام بلاست دانهء خال سياه تو دل هست خانهء تو و خلقى ز گمرهى * پنداشتند كعبه بود خانقاه تو اين دل كه بود ثابت و بر جاى همچو كوه * چون پر كاه كنده شد از يك نگاه تو گر بندهء خداى گناهى كند ببخش * خواهى اگر خداى ببخشد گناه تو گر گويدت « بديع » كه بدخواه كس مباش * بشنو نصيحتش كه بود نيكخواه تو

محبوب دلارام

ز رشك اندر دل ناشاد من گرديده مدغم غم * كه با اغيار الفت مىكنى و ز يار محرم رم ز احوال شب و روزم چه مىپرسى كه از عشقت * شده حالم پريشان روزگارم گشته درهم هم سزد كاندر فراق چون تو محبوب دلارامى * به جاى اشك از چشمم شود جارى دمادم دم ز يار همدمم باشد شكايتها به دل ليكن * برِ اغيار نتوانم زدن از جور همدم دم مكن بر عهد خوبان اعتماد اى دل كه مىباشد * ميان اين جماعت صاحب پيمان محكم كم شتر گربه‌ست كار روزگار از آن سبب بينى * نصيب روبهان عيش است دايم رزق ضيغم غم « بديع » خسته‌دل را زندهء جاويد مىسازد * دم مرگ ار گذارد بر لبش آن شوخ كلفم فم