گل بر مزار عشق
خار آن گل باشم اى گلرخ كه گلچينش تو باشى * بندهء آن خسروى گردم كه شيرينش تو باشى
در هواى آشنايى مرغ دل پر زد كه باشد * تير بر بالش تو اندازى و شاهينش تو باشى
بوستان عشق را نبود بهار الّا كه بينم * سرو ناز آن تو گردى ، شاخ نسرينش تو باشى
مىزند چشم آسمان از آن دو چشم آسمانى * كامشب اى اختر ، رقيب ماه و پروينش تو باشى
اين تن رنجور كز تب تا سحر مىسوخت ديشب * آرزويش بود شايد شمع بالينش تو باشى
ماهتابا ، نرمتر بر بسترش پا نه ، كه ترسم * بىجهت آشفتهساز خواب نوشينش تو باشى
كشت عشق و آرزو را « باستانى » زان كه روزى * گل سپارى بر مزار عشق ديرينش تو باشى
برگ گل را باد برد
پيش خود گفتم مگر شد بارور شاخ اميدم * حيف ، كاز اين شاخه هم جز بار ناكامى نچيدم
برگ گل را باد برد و بىثمر شد كوشش من * همچو بلبل هرچه زين شاخه به آن شاخه پريدم
ديگر اى شادى ميا در كلبهء اندوهبارم * جاى خالى نيست بهر ميهمانان جديدم
امشب ار در انتظارش شد سيه چشمم غمى نيست * اينقدر دانم كه در پيش دل خود روسپيدم
مىمكيدم دوش در خواب آن لب همچون شكر را * وز پى آن خواب شيرين تا سحر لب مىمكيدم