تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 450

مساهمون:

ص٤٥٠

گل بر مزار عشق

خار آن گل باشم اى گل‌رخ كه گلچينش تو باشى * بندهء آن خسروى گردم كه شيرينش تو باشى در هواى آشنايى مرغ دل پر زد كه باشد * تير بر بالش تو اندازى و شاهينش تو باشى بوستان عشق را نبود بهار الّا كه بينم * سرو ناز آن تو گردى ، شاخ نسرينش تو باشى مىزند چشم آسمان از آن دو چشم آسمانى * كامشب اى اختر ، رقيب ماه و پروينش تو باشى اين تن رنجور كز تب تا سحر مىسوخت ديشب * آرزويش بود شايد شمع بالينش تو باشى ماهتابا ، نرم‌تر بر بسترش پا نه ، كه ترسم * بىجهت آشفته‌ساز خواب نوشينش تو باشى كشت عشق و آرزو را « باستانى » زان كه روزى * گل سپارى بر مزار عشق ديرينش تو باشى

برگ گل را باد برد

پيش خود گفتم مگر شد بارور شاخ اميدم * حيف ، كاز اين شاخه هم جز بار ناكامى نچيدم برگ گل را باد برد و بىثمر شد كوشش من * همچو بلبل هرچه زين شاخه به آن شاخه پريدم ديگر اى شادى ميا در كلبهء اندوهبارم * جاى خالى نيست بهر ميهمانان جديدم امشب ار در انتظارش شد سيه چشمم غمى نيست * اين‌قدر دانم كه در پيش دل خود روسپيدم مىمكيدم دوش در خواب آن لب همچون شكر را * وز پى آن خواب شيرين تا سحر لب مىمكيدم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 450 | سيد محمد باقر برقعى