نه هر خامى ز پايان شب عاشق خبر دارد * كه فصل آخر اين قصّه را پروانه مىخواند
به گوش من نواى عشق آيد زين غزل امشب * مگر آهنگ آن را در نوا « فتّانه » مىخواند
دستبرد شب
امشب سرى به گوشهء ميخانه مىزنم * آبى بر آتش دل ديوانه مىزنم
من اهل ذوقم از تو چه پنهان و گاهگاه * تغيير ذوق را دوسه پيمانه مىزنم
آتش به جان خود زدم از عشق آتشين * وين بس عجب كه طعنه به پروانه مىزنم
گفتم كه آتشم زن و يكبارگى بسوز * گفتا كه اين توانم امّا نمىزنم
گويا ز ياد بردهاى آن شب كه از وفا * گفتى سرى به كلبهء ويرانه مىزنم
بوسم اگر به خواب لبش را به كس مگوى * كاين دستبرد شب به شكرخانه مىزنم
گفتم دو بوسه ده عوض جان . . . نداد و من * با « يككلام » بىجهت اين چانه مىزنم
مىرفت « باستانى » از اين كوى و مىسرود * كامشب سرى به گوشهء ميخانه مىزنم
نالههاى نوميدى
آخر از سوز دلم ترسم بسوزم بسترى را * وز سرشك ديدگان شويم سواد دفترى را
آسمانا تا به كى از ديدگان اختر فشانم * وز همه عالم به كام ما نكردى اخترى را
گفتهاى گويا كه از ما ديگر احوالى نپرسى * پرسم از تو راستى پرسى تو حال ديگرى را
چشم بد ، دور از تو از چشم من آخر از چه دورى * در نظر دارى مگر در عشق از ما بهترى را
ترسم آنگَه بگذرى بر كلبهام كز سوز هجران * زير پاى خود نبينى هيچ جز خاكسترى را