تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 449

مساهمون:

ص٤٤٩
همه دلدادگان كم‌كم لب دلدار بوسيدند * دل ما از ميان شد شهره اندر عشق و شيدايى به خود گفتم چو آيى جان نثار مقدمت سازم * بدين خوش مىكنم دل را چه مىدانم نمىآيى شتابت چيست بنشين لحظه‌اى سر در كنارم نه * چه مىداند كسى امشب كه تو در خانهء مايى من امشب از لبت دانى چرا لب برنمىگيرم * از آن ترسم كه ناگه بشنود همسايه آوايى به دور چشم مستت مستم امشب گرچه مىدانم * كه رنجم مىدهد فردا خمار باده‌پيمايى عجب نبود كه غوغايى به پا گردد اگر افتد * جمال يار زيبايى به دست طبع شيدايى

آن شب

ياد آن شب كه صبا در ره ما گل مىريخت * بر سر ما ز در و بام و هوا گل مىريخت خاطرت هست كه آن شب همه‌شب تا دم صبح * گل جدا ، شاخه جدا ، باد جدا گل مىريخت نسترن خم شده لعل تو نوازش مىداد * خضر گويى به لب آب بقا گل مىريخت زلف تو غرقه به گل بود و هرآنگاه كه من * مىزدم دست بدان زلف دوتا گل مىريخت تو به مه خيره چو خوبان بهشتى و صبا * چون عروس چمنت بر سر و پا گل مىريخت گيتى آن شب اگر از شادى ما شاد نبود * راستى تا سحر از شاخ چرا گل مىريخت شادى عشرت ما باغ گل‌افشان شده بود * كه به پاى تو و من از همه جا گل مىريخت