همه دلدادگان كمكم لب دلدار بوسيدند * دل ما از ميان شد شهره اندر عشق و شيدايى
به خود گفتم چو آيى جان نثار مقدمت سازم * بدين خوش مىكنم دل را چه مىدانم نمىآيى
شتابت چيست بنشين لحظهاى سر در كنارم نه * چه مىداند كسى امشب كه تو در خانهء مايى
من امشب از لبت دانى چرا لب برنمىگيرم * از آن ترسم كه ناگه بشنود همسايه آوايى
به دور چشم مستت مستم امشب گرچه مىدانم * كه رنجم مىدهد فردا خمار بادهپيمايى
عجب نبود كه غوغايى به پا گردد اگر افتد * جمال يار زيبايى به دست طبع شيدايى
آن شب
ياد آن شب كه صبا در ره ما گل مىريخت * بر سر ما ز در و بام و هوا گل مىريخت
خاطرت هست كه آن شب همهشب تا دم صبح * گل جدا ، شاخه جدا ، باد جدا گل مىريخت
نسترن خم شده لعل تو نوازش مىداد * خضر گويى به لب آب بقا گل مىريخت
زلف تو غرقه به گل بود و هرآنگاه كه من * مىزدم دست بدان زلف دوتا گل مىريخت
تو به مه خيره چو خوبان بهشتى و صبا * چون عروس چمنت بر سر و پا گل مىريخت
گيتى آن شب اگر از شادى ما شاد نبود * راستى تا سحر از شاخ چرا گل مىريخت
شادى عشرت ما باغ گلافشان شده بود * كه به پاى تو و من از همه جا گل مىريخت