تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 448

مساهمون:

ص٤٤٨
مادر دهر انتقامم را بگيرد گر ببيند * در عزاى تو جوانى مىنشانى مادرى را از غرور حسن ، اى گل بلبلى را از چه راندى * هيچ دانستى كه بىخود سوختى بال‌وپرى را گريه‌ها كردم مگر گيرم بر از شاخ اميدم * حيف بىخود آب مىدادم نهال بىبرى را من كه غير از رنج و ناكامى در اين دنيا نديدم * داد خود بستانم از فردا ببينم محشرى را

بىخبر

دل از غم فراق تو آنى مفرّ نداشت * آخر هم اين غم از دل ما دست برنداشت دادم نهال عشق تو را آب از دو چشم * هرچند كاين نهال بجز غم ثمر نداشت تنها خدنگ تركش ما آه سينه بود * كان نيز اندر آن دل سنگين اثر نداشت چشم فلك بجز شب يلداى هجر من * شامى دگر نديد كه از پى سحر نداشت دل سوخت از غم و ز مى آبى به خود نزد * اين بىخبر مگر كه ز خود هم خبر نداشت صبر ارچه در فراق ، شريك بدى نبود * افسوس در معامله ، تاب ضرر نداشت ما دل به روزگار نبستيم كاين عجوز * از هر جنايتى كه بگويى حذر نداشت

طبع شيدايى

مرا در كار دل زاهد ملامت چند فرمايى * برو كامروز ما با دل سرى داريم و سودايى به كفرم مىزنى تهمت ولى گويا نمىدانى * كه كار از كفر و دين بگذشت با مَهروى ترسايى مده بيمم ز رسوايى كه دانستم من از اول * كه كار عشق آخر مىكشاند سر به رسوايى چو پروانه اگر سوزم به بزم دوست باكى نيست * من از اين پاك‌بازيها ندارم هيچ پروايى