رأى عشاق
چه بگويم كه دل از داغ فراقش چون است * دل و هم ديده ز هجران رخش پرخون است
كار عشق است و به تدبير نشايد كارى * عشق از دايرهء كون و مكان بيرون است
راه وادى جنون طى نشود با تدبير * رهرو وادى صحراى جنون ، مجنون است
درد عشق است و به راهى نتوان كرد علاج * نه به تدبير و نه با حيله نه با افسون است
چاره آن است كه با خون جگر غسل كنى * كه به رأى همه عشّاق به حق مقرون است
نخل طوبى
اى كه در مجموع خوبان محفلآرايى هنوز * بىگمان در كشتن عشّاق يكتايى هنوز
نوبهار آمد قدح برگير و در مجلس بيا * تا بدانندى رقيبان هم تو با مايى هنوز
گرچه حسن يوسف كنعان عالمگير شد * گر ز من پرسند از يوسف تو بالايى هنوز
كوه را طاقت نباشد بار هجرانت كشد * مىكشم يار فراقت با شكيبايى هنوز
قامت محشر برانگيزت قيامت مىكند * در مقام سرو همچون نخل طوبايى هنوز
سر به فرمانت نهادم هرچه پيش آيد خوش است * اى سرت گردم كه ما را ميل سودايى هنوز