تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
ما را ز تلخ‌كامى گردون هراس نيست * از حادثات تلخ زمان آبديده‌ام نازت ز حد برون شد و ما را نياز هم * اى نازنين كه ناز تو با جان خريده‌ام در مردمان ديده تو را جاى داده‌ام * اى سايهء اميد من اى نور ديده‌ام با اين قد خميده و اين جسم ناتوان * اى دل بيا كه بار غمت را كشيده‌ام

شكست سكوت

به هنگامى كه خورشيد فروزان * كشيد از كوهسار و دشت دامن سپاه ظلمت و تاريكى شب * به صحرا كرد بىباكانه مسكن
* *
به جاى شورش و بانگ و هياهو * كه قلب آدمى را ريش مىكرد سكوتى مرگ‌بار و وحشت‌انگيز * جهانى را اسير خويش مىكرد
* *
به درياهاى ژرف آسمانها * هزاران سيم‌تن بودند رقصان ميان سايه‌روشنهاى مهتاب * نسيمى برگها را كرد لرزان
* *
به ياد او دل آشفتهء من * سراپا سوخت از داغ جدايى در آغوش چمن چون ناى محزون * نمودم سر نواى بىنوايى
* *
ز سوز نالهء سوزندهء خود * در آن هنگام شب بيداد كردم نه آهنگى حزين در دامن شب * چو مرغ شب ز غم فرياد كردم
* *
در آن هنگام با مرغ شباهنگ * دل آزردهء من هم‌نوا شد سكوت شب شكست و نالهء من * طنين‌انداز چون بانگ درا شد
* *
به آوازى ز سوز سينه خواندم * كه در دامان صحرا كرد بيداد « ز دست ديده و دل هر دو فرياد * كه هرچه ديده بيند دل كند ياد »