تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠
اسير قلعهء تن گشته‌ام چو زندانى * كنون كه زنده به زندان خويش پابندم چه كس سبب شده تا پا نهم در اين دنيا * كه عاشقانه به مرگ خود آرزومندم ثمر ز شاخهء خشكم چه باغبان ديده‌ست * دهد به ساقه ديگر دوباره پيوندم نمىكند دگرم هيچ پند تأثيرى * كه داده است زمانه به‌قدر خود پندم مرا دوروزهء هستى هنر به كار آيد * به غير آنچه تو گويى به هيچ نپسندم وفا و عهد نديدم نه از زمانه نه دوست * تو خود بگو به كدامين از اين دو دلبندم زمان راحتىام « باب خسرو » آن روز است * كه رخت تن ز جهان خراب بربندم

حسرت

اگرچه سخت به من روزگار مىگذرد * خوشم چو گل همه در پاى خار مىگذرد به انتظار تو ماندن نبود شرط وفا * كه عمر من همه در انتظار مىگذرد گرفته داغ جدايى چنان وجود مرا * كه روز و شب به برم داغدار مىگذرد به چشم باور من ازچه‌رو نمىآيى * كه اشك ديده‌ام از آبشار مىگذرد به بوى روى تو گشتم به دشت باغ و چمن * كه چون نسيم به هر سبزه‌زار مىگذرد ز چشم حسرت من رفته‌اى نمىدانى * ز بندبند وجودم شرار مىگذرد به هركجا كه نشان از تو يافتم رفتم * چو صعوه‌اى كه به هر شاخسار مىگذرد چو تكسوار گذشتى ز كوى خاطر من * هنوز بر سر راهت غبار مىگذرد درخت خشك خزانم به دشت تنهايى * كه لحظه‌لحظه مرا بىبهار مىگذرد درون سينه من شاعرانه غوغاييست * كه « باب خسرو » از آن بىقرار مىگذرد

خار مصيبت

ز روى خشم نگه مىكند زمانه مرا * مدام مىزند اين چرخ تازيانه مرا اگر كه پا ننهم لحظه‌اى ز خانه برون * چگونه رنگ هوس مىكشد ز خانه مرا نشسته‌ام چو شقايق به دشت تنهايى * كه تا نسيم زند صبح و شام شانه مرا جهان حادثه آورد چون بدينجايم * نبود چاره بجز زيستن بهانه مرا هنوز بهره نبردم ز عمر كوته خود * كه موى پيرى سرهم زده جوانه مرا قد خميده‌ام از روزگار سفله بپرس * كدام بار گران كرده چون كمانه مرا