اسير قلعهء تن گشتهام چو زندانى * كنون كه زنده به زندان خويش پابندم
چه كس سبب شده تا پا نهم در اين دنيا * كه عاشقانه به مرگ خود آرزومندم
ثمر ز شاخهء خشكم چه باغبان ديدهست * دهد به ساقه ديگر دوباره پيوندم
نمىكند دگرم هيچ پند تأثيرى * كه داده است زمانه بهقدر خود پندم
مرا دوروزهء هستى هنر به كار آيد * به غير آنچه تو گويى به هيچ نپسندم
وفا و عهد نديدم نه از زمانه نه دوست * تو خود بگو به كدامين از اين دو دلبندم
زمان راحتىام « باب خسرو » آن روز است * كه رخت تن ز جهان خراب بربندم
حسرت
اگرچه سخت به من روزگار مىگذرد * خوشم چو گل همه در پاى خار مىگذرد
به انتظار تو ماندن نبود شرط وفا * كه عمر من همه در انتظار مىگذرد
گرفته داغ جدايى چنان وجود مرا * كه روز و شب به برم داغدار مىگذرد
به چشم باور من ازچهرو نمىآيى * كه اشك ديدهام از آبشار مىگذرد
به بوى روى تو گشتم به دشت باغ و چمن * كه چون نسيم به هر سبزهزار مىگذرد
ز چشم حسرت من رفتهاى نمىدانى * ز بندبند وجودم شرار مىگذرد
به هركجا كه نشان از تو يافتم رفتم * چو صعوهاى كه به هر شاخسار مىگذرد
چو تكسوار گذشتى ز كوى خاطر من * هنوز بر سر راهت غبار مىگذرد
درخت خشك خزانم به دشت تنهايى * كه لحظهلحظه مرا بىبهار مىگذرد
درون سينه من شاعرانه غوغاييست * كه « باب خسرو » از آن بىقرار مىگذرد
خار مصيبت
ز روى خشم نگه مىكند زمانه مرا * مدام مىزند اين چرخ تازيانه مرا
اگر كه پا ننهم لحظهاى ز خانه برون * چگونه رنگ هوس مىكشد ز خانه مرا
نشستهام چو شقايق به دشت تنهايى * كه تا نسيم زند صبح و شام شانه مرا
جهان حادثه آورد چون بدينجايم * نبود چاره بجز زيستن بهانه مرا
هنوز بهره نبردم ز عمر كوته خود * كه موى پيرى سرهم زده جوانه مرا
قد خميدهام از روزگار سفله بپرس * كدام بار گران كرده چون كمانه مرا