كنون چو مرغ اسير فتاده در دامم * چه روزها كه بريدند ز آب و دانه مرا
اگر چو گل زدهام خنده بر جبين چمن * گرفته خار مصيبت در اين ميانه مرا
چه زندگىست پر از درد و ماتم و رنج است * چه آتشى كه كشد از درون زبانه مرا
بگير دست مرا همنفس ببر با خود * اگرچه خاك سيه مىكند فسانه مرا
من آن پرندهء صيدم كه همچنان صيّاد * فكنده روز ازل اندرون لانه مرا
در اين وطن چو غريبانه سر نهم بر خاك * ز بعد مرگ نگيرد كسى نشانه مرا
ترانهء دل خود « باب خسرو » مىخوانم * كه تا به روح دهد صيقل اين ترانه مرا
سوختم
عاقبت در آتش دل آنچنانى سوختم * گوييا چون شعلهء سركش به آنى سوختم
آب هستى هيچكس بر آتش جانم نزد * همچنان در وادى نامهربانى سوختم
آنكه تا پيرى رسيد از سوز حرمان دم نزد * من به صد خوارى و حسرت در جوانى سوختم
سوختم امّا كسى آگه نشد از راز من * در ديار هستى از بىهمزبانى سوختم
شمع بزم دوستان گشتم چه شبها تا سحر * ماندهام يكپا ولى بىشمعدانى سوختم
زندگى جز تنگى گورى براى من نبود * عمرى اندر تنگناى زندگانى سوختم
شاخهء پربار گر بودم به باغ آرزو * ناگهان در معرض باد خزانى سوختم
« باب خسرو » گفت تنها سوختم حاشا نكرد * غم چنان آمد كه با درد نهانى سوختم
كدام عقده
شنيدهام كه شراب احمر نكو دارى * بريز در قدحم آنچه در سبو دارى
كسى كه عشق تو را محترم ندارد هيچ * چه سود آنهمه لطفى كه تو به او دارى
اگر كسى نكند با تو گفتگو زين پس * تو با چگونه كسى حال گفتگو دارى
مريز در ملأ عام آبروى كسى * تويى كه بيشتر از هركه آبرو دارى
به ناز و نعمت دنيا رسيدهاى امروز * كدام عقده نگشوده در گلو دارى
نشسته خنده گل همچنان به لبهايت * نه ديدگانى چو من گريه شستشو دارى
كنون كه آينهسان در مقابلم هستى * ز دل برون كن اگر آنچه دل به تو دارى
ز جور بىحد تو « باب خسرو » مىگذرد * بريز در قدحم آنچه در سبو دارى