تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
كنون چو مرغ اسير فتاده در دامم * چه روزها كه بريدند ز آب و دانه مرا اگر چو گل زده‌ام خنده بر جبين چمن * گرفته خار مصيبت در اين ميانه مرا چه زندگىست پر از درد و ماتم و رنج است * چه آتشى كه كشد از درون زبانه مرا بگير دست مرا هم‌نفس ببر با خود * اگرچه خاك سيه مىكند فسانه مرا من آن پرندهء صيدم كه همچنان صيّاد * فكنده روز ازل اندرون لانه مرا در اين وطن چو غريبانه سر نهم بر خاك * ز بعد مرگ نگيرد كسى نشانه مرا ترانهء دل خود « باب خسرو » مىخوانم * كه تا به روح دهد صيقل اين ترانه مرا

سوختم

عاقبت در آتش دل آن‌چنانى سوختم * گوييا چون شعلهء سركش به آنى سوختم آب هستى هيچ‌كس بر آتش جانم نزد * همچنان در وادى نامهربانى سوختم آنكه تا پيرى رسيد از سوز حرمان دم نزد * من به صد خوارى و حسرت در جوانى سوختم سوختم امّا كسى آگه نشد از راز من * در ديار هستى از بىهمزبانى سوختم شمع بزم دوستان گشتم چه شبها تا سحر * مانده‌ام يك‌پا ولى بىشمعدانى سوختم زندگى جز تنگى گورى براى من نبود * عمرى اندر تنگناى زندگانى سوختم شاخهء پربار گر بودم به باغ آرزو * ناگهان در معرض باد خزانى سوختم « باب خسرو » گفت تنها سوختم حاشا نكرد * غم چنان آمد كه با درد نهانى سوختم

كدام عقده

شنيده‌ام كه شراب احمر نكو دارى * بريز در قدحم آنچه در سبو دارى كسى كه عشق تو را محترم ندارد هيچ * چه سود آن‌همه لطفى كه تو به او دارى اگر كسى نكند با تو گفتگو زين پس * تو با چگونه كسى حال گفتگو دارى مريز در ملأ عام آبروى كسى * تويى كه بيشتر از هركه آبرو دارى به ناز و نعمت دنيا رسيده‌اى امروز * كدام عقده نگشوده در گلو دارى نشسته خنده گل همچنان به لبهايت * نه ديدگانى چو من گريه شستشو دارى كنون كه آينه‌سان در مقابلم هستى * ز دل برون كن اگر آنچه دل به تو دارى ز جور بىحد تو « باب خسرو » مىگذرد * بريز در قدحم آنچه در سبو دارى