تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 433

مساهمون:

ص٤٣٣
ز كتاب دهر درسى ، چو به از وفا نخواندم * به همه كتاب عمرم ، رقم وفا زدم من به اميد آنكه دستى ، بزنم به دامن دوست * به جهان و هرچه در آن‌همه پشت و پا زدم من نه ز هر كتاب عشقى ، ورقى دگر گشودم * نه به هر ديار حسنى ، علمى جدا زدم من به فروغ ديدهء دل ، شب هجر صبح كردم * به فراغ جان رسيدم ، چو مى صفا زدم من ز حبيب هرچه ديدم ، به شكيب خود فزودم * نه بلا به لب گشودم ، نه دم از جفا زدم من به نگاه پاكبازى كه به روى وى فكندم * ره ناز آن غزال دل و دين ربا زدم من ز كمان ديدهء غافل منشين ، مگر نبينى * چه خدنگى از همين زه به چنان هما زدم من ز نگاه پاكبازان ، دل سنگ آب گردد * زر پاك ديدم آن را ، چو به سنگها زدم من نه به دير پا نهادم ، نه به مسجد و كليسا * كه ز راه كعبهء دل ، به ره خدا زدم من چه به كوى آشنايى به از اين درى نديدم * به هزار در نرفتم در آشنا زدم من « رجوى » چه خوش سرودى به جواب آنكه گفتا * « به هزار در زدم تا در كبريا زدم من »

دولت عشق

دولت عشق بنازم ، كه ز هر در كه درآيد * روزنى بر دلم ، از درگه عزّت بگشايد