تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 434

مساهمون:

ص٤٣٤
ديدهء خاطر ما ، مشرق و مغرب نشناسد * روشن از پرتو مهريم ، ز هر سو كه برآيد صدف دل ، تهى از عشق ، نيرزد به پشيزى * مگر اين گوهر يك‌دانه ، بهايش بفزايد عاشق شعلهء سوزيم ، ز هر دل كه نتابد * تشنهء چشمهء شوريم ، ز هر سر كه بزايد بندهء ساقى حسنيم ، كه با گردش چشمى * همچو پيمانهء مى ، زنگ غم از دل بزدايد جام جم چيست ؟ بيا بر رخ ساقى نظرى كن * كه همين آينه ، هر نقش كه خواهى ، بنمايد آنچه با ديدهء دل ، در دل پيمانه توان ديد * نتوان ديد ، به هر دل كه به مستى نگرايد و آنچه در گوش روان مىرسد ، از غلغل مينا * نغمه‌اى نيست كه هر بلبل شيدا بسرايد تا ببينى همه زيبايى و رعنايى ساقى * باش ، تا جام نخستين ، دلت از كف نربايد اى خوشا بادهء آن عشق كه آهسته كند مست * ور نه هر زودرسى ، در دل‌وجان دير نپايد نازم آن شعلهء شوقى كه بتدريج بگيرد * سر زند از دل و سر بر فلك زهره بسايد در دل ساقى و من ، ماند بسى راز نهانى * كه يكى را نتوان گفت به هركس كه نشايد گرچه ، جز راست نبايد به لب آورد و ليكن * لب به هر راست گشودن ، برِ هر خام ، نبايد « ايزدا » بس‌كه به شيرين‌سخنى ، شهرهء شهرى * چه عجب ، گر لب شكردهنانت بستايد ؟