قوى و ضعيف
قصّه شنيدم كه بوالعلا به همه عمر * لحم نخورد و ذوات لحم نيازرد
در مرض موت با اشارهء دستور * خادم او جوجه باب محضر او برد
خواجه چو آن طير كشته يافت برابر * اشك تحسّر ز هر دو ديده بيفشرد
گفت به طير از چه شير شرزه نگشتى * تا نتواند كست به خون كشد و خورد
مرگ براى ضعيف امر طبيعى است * هر قوى اول ضعيف گشت و سپس مرد
ياد دوست
وه چه خوب آمدى صفا كردى * چه عجب شد كه ياد ما كردى
اى بسا آرزوت مىكردم * خوب شد آمدى صفا كردى
آفتاب از كدام سمت دميد * كه تو امروز ياد ما كردى
از چه دستى سحر بلند شدى * كه تفقّد به بينوا كردى
شب مگر خواب تازهاى ديدى * كه سحر ياد آشنا كردى
بىوفايى مگر چه عيبى داشت * كه پشيمان شدى وفا كردى
هيچ ديدى كه اندر اين مدت * از فراقت به ما چها كردى
دست بردار از دلم اى شاه * كه تو اين ملك را گدا كردى
با تو هيچ آشتى نخواهم كرد * از همان ره كه آمدى برگرد
بيتى چند از عارفنامه
دلم زين عمر بىحاصل سرآمد * كه ريش عمر هم كمكم درآمد
نه در سر عشق و نى در دل هوس ماند * نه اندر سينه ياراى نفس ماند
گهى دندان به درد آيد گهى چشم * زمانى معده مىآيد سر خشم
در ايّام جوانى بُد دلم ريش * كه مىرويد چرا بر عارضم ريش
كنون هر لحظه دلريش و پريشم * كه مىريزد چرا هر لحظه ريشم
بدين صورت كه ريزد مويم از سر * همانا گشت خواهم اشتر گر
ببند « ايرج » از اين گفتار غم دم * كه غمگين مىكنى خواننده را هم
گرفتم يكدو روزى زود مردى * چرا سوق كلام از ياد بردى . . .