تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
كه مرغ نگاه تو پر مىگشود * مرا تا بر ديدهء تر گذشت ؟ فراموشم از دل نخواهى شدن * ز تو گر گذشت و ز من گر گذشت مبادا پشيمانى آرد به بار * نگر بر سر من چه آخر گذشت شود سايه‌اى دور زين پهن‌دشت * جوانى است آن سايه ، بنگر گذشت چو اى خواب گشتى هماغوش او * يكى از من او را بگو سرگذشت نبودى چنين روزگارم تباه * اگر داشتى اى فسونگر گذشت چو پرسى « اوستاى » من بشنوى * كه چشم تو روشن كه او درگذشت چه گويم از اين موج‌خيز بلا * كه ديگر مرا آب از سر گذشت

بزم بىفروغ

شب آمد ، دامن گردون سيه گشت * انيسم ، زهره و پروين و مه گشت جدا از چهرهء ماه تو ، ديده * مرا اخترفشان هر شامگه گشت نمىدانم ، نمىدانم كه دانى ؟ * كه از دست تو عمر من تبه گشت كه با ياد تو سرگشته شب و روز * به هر كويم دل گم‌كرده‌ره گشت الا اى نرگست پرناز دانى ؟ * به سوداى تو روز من سيه گشت ؟ خبر دارى كه بزمم بىفروغ است * كه گشته شمع بزمم بىگنه گشت ؟

به هيچ . . .

مرا دانى به هيچ از دست دادى ؟ * به پيمانى كه بستى پا نهادى ؟ فروغ دل مرا پرسى كه آخر * چه افتادت كه از پاى اوفتادى ؟ چو بينى غمگنم ، با عشوه‌گويى * چه پيش آمد كه شيدايى كه شادى ؟ چو شعرم بشنوى گويى « اوستا » * به ملك نظم برتر اوستادى ؟ فرامش كردى و از ياد بردى * كه پيوسته توام تنها به يادى ؟ خبر دارى هنوز اى ماه‌سيما * فروغ ديدگان « مهردادى » ؟ !