تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 426

مساهمون:

ص٤٢٦
از قضا خورد دم در به زمين * و اندكى رنجه شد او را آرنگ از زمين باز چو برخاست نمود * پى برداشتن آن آهنگ ديد كز آن دل آغشته به خون * آمد آهسته برون اين آهنگ آه دست پسرم يافت خراش * واى پاى پسرم خورد به سنگ

زندگى يكنواخت

طرب افسرده كند دل چو ز حد درگذرد * آب حيوان بكشد نيز چو از سر گذرد من از اين زندگى يك نهج آزرده شدم * قند اگر هست نخواهم كه مكرّر گذرد گر همه ديدن يك سلسله مكروهات است * كاش اين عمر گرانمايه سبكتر گذرد تو از اين خلعت هستى چه تفاخر دارى * اين لباسيست كه بر پيكر هر خر گذرد حيف از آن روز كه بىكسب هنر شام شود * آه از آن شام كه بىشاهد و ساغر گذرد لحظه‌اى بيش نبود آنچه ز عمر تو گذشت * و آنچه باقيست به يك‌لحظهء ديگر گذرد اين همه شوكت و ناموس شهان آخر كار * چند سطريست كه بر صفحهء دفتر گذرد عاقبت در دوسه خط جمع شود از بد و نيك * آنچه يك‌عمر به دارا و سكندر گذرد گر به محشر هم از اين جنس دو پا در كارند * واى از اين طرز مظالم كه به محشر گذرد روح پيدا كند و با تو به گفتار آيد * اگر اين شعر من از محضر « افسر » گذرد عن‌قريب است كه از عشق تو چون پيراهن * سينه را چاك دهد « ايرج » و از سر گذرد