سفر از كوى تو
حاجيان رخت چو از مكّه برند * مدتى در عقب سر نگرند
تا بجايى كه حرم در نظر است * چشم حجّاج به دنبال سر است
من هم از كوى تو گر بستم بار * باز با كوى تو دارم سروكار
چشم و دل سوى تو دارم شب و روز * چشم بر كوى تو دارم شب و روز
تو صنم قبلهء آمال منى * چون كنم صرفنظر مال منى
روى رخشندهء تو قبلهء ماست * مردم ديدهء ما قبلهنماست
مادر
گويند مرا چو زاد مادر * پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بر گاهوارهء من * بيدار نشست و خفتن آموخت
يك حرف و دو حرف بر زبانم * بنهاد و طريق گفتن آموخت
دستم بگرفت و پابهپا برد * تا شيوهء راه رفتن آموخت
پس هستى من ز هستى اوست * تا هستم و هست دارمش دوست
قلب مادر
داد معشوقه به عاشق پيغام * كه كند مادر تو با من جنگ
هركجا بيندم از دور كند * چهره پرچين و جبين پرآژنگ
از نگاه غضبآلود زند * بر دل نازك من تير خدنگ
از در خانه مرا طرد كند * همچو سنگ از دهن قلما سنگ
نشوم يكدل و يكرنگ تو را * تا نگردد دل او از خون رنگ
گر تو خواهى به وصالم برسى * بايد اين ساعت بىخوف و درنگ
رَوى و سينهء تنگش بدرى * دل برون آرى از آن سينهء تنگ
گرم و خونين به منش باز آرى * تا برد ز آينهء قلبم زنگ
عاشق بىخرد و ناهنجار * نه بل آن عاشق و بىعصمت و ننگ
رفت و مادرش بيفكند به خاك * سينه بدريد و دل آورد به چنگ
رو به سرمنزل معشوق نهاد * دل مادر به كفش خون نارنگ