تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨

به نويسندهء بوف كور

اى سوخته ز آتش خطا بوده * دلخسته به كنج انزوا بوده چون بوم به تنگناى ويرانه * بس خوانده نوا و بينوا بوده نقشى ز پى خيال ديوانه * بر صفحهء دهر خودنما بوده افسون و فريب ديده تا ديده * نوميد و نژند بوده تا بوده تا ديده تباهى و خطا ديده * تا بوده به رنج و ابتلا بوده نگشوده به ديولاخ هستى چشم * مشتاق تباهى و فنا بوده گويى ابديتى هراس‌انگيز * از خاطر تو گره‌گشا بوده ديريست كه اين سياهى سيّال * با زندگى تو آشنا بوده وان تيره‌شب سياه بىفرجام * جان‌بخش‌تر از دم صبا بوده نايافته گوهر نهان چون من * عمرى به هواى كيميا بوده

خيال دشمنى

بدان چشم فسونكارى كه دارى * ببين بر جان بيمارى كه دارى فراموشت نخواهم كرد هرگز * تو هم ياد آر از يادى كه دارى مرا هستى بود خوابى پريشان * به تاب زلف طرّارى كه دارى گرت با من سر يارى نباشد * خيال دشمنى بارى كه دارى وفادارى به آيينت اگر هست * وفا كن با وفادارى كه دارى الا اى سنبلت پرخم ، زيادى * ببين سوى گرفتارى كه دارى منه بر دوش ، بار كس « اوستا » * تو را بس بر دل اين بارى كه دارى

گردباد

شكوه‌ها دارم ز كار خويشتن * با دل نابردبار خويشتن در غم بىغم‌گسارى كس مباد * چون دل من غمگسار خويشتن با چنين آشفتگى تنها منم * يادگار روزگار خويشتن بنگرم سرگشته همچون گردباد * اندر اين صحرا غبار خويشتن همچو شمعم آتشى بر جان فروز * تا بسوزم بر مزار خويشتن