به نويسندهء بوف كور
اى سوخته ز آتش خطا بوده * دلخسته به كنج انزوا بوده
چون بوم به تنگناى ويرانه * بس خوانده نوا و بينوا بوده
نقشى ز پى خيال ديوانه * بر صفحهء دهر خودنما بوده
افسون و فريب ديده تا ديده * نوميد و نژند بوده تا بوده
تا ديده تباهى و خطا ديده * تا بوده به رنج و ابتلا بوده
نگشوده به ديولاخ هستى چشم * مشتاق تباهى و فنا بوده
گويى ابديتى هراسانگيز * از خاطر تو گرهگشا بوده
ديريست كه اين سياهى سيّال * با زندگى تو آشنا بوده
وان تيرهشب سياه بىفرجام * جانبخشتر از دم صبا بوده
نايافته گوهر نهان چون من * عمرى به هواى كيميا بوده
خيال دشمنى
بدان چشم فسونكارى كه دارى * ببين بر جان بيمارى كه دارى
فراموشت نخواهم كرد هرگز * تو هم ياد آر از يادى كه دارى
مرا هستى بود خوابى پريشان * به تاب زلف طرّارى كه دارى
گرت با من سر يارى نباشد * خيال دشمنى بارى كه دارى
وفادارى به آيينت اگر هست * وفا كن با وفادارى كه دارى
الا اى سنبلت پرخم ، زيادى * ببين سوى گرفتارى كه دارى
منه بر دوش ، بار كس « اوستا » * تو را بس بر دل اين بارى كه دارى
گردباد
شكوهها دارم ز كار خويشتن * با دل نابردبار خويشتن
در غم بىغمگسارى كس مباد * چون دل من غمگسار خويشتن
با چنين آشفتگى تنها منم * يادگار روزگار خويشتن
بنگرم سرگشته همچون گردباد * اندر اين صحرا غبار خويشتن
همچو شمعم آتشى بر جان فروز * تا بسوزم بر مزار خويشتن