يا پرده ز راز چرخ برگيرم * يا رخت از اين ديار بربندم
يا آنكه گناه اين تباهى را * بر اختر دون كژ نگر بندم
صد ناله برآورد شكيبايى * زين مايه ستم نظر اگر بندم
شد بىهنرى هنر ، كجا دل را * بر خيره به دانش و هنر بندم
اى خواب گران مپاى كت خواهم * برگى پى ساز اين سفر بندم
بگشاى گره ز كار تا طرفى * از اين همه آرزو مگر بندم
بنواختى ار كسم بسى فرياد * چون ناى برآمدى ز هر بندم
طومار اميد و شادكامى را * بر بال هماى تيزپر بندم
بر يافه چه مىكنم ز سرتاپاى * در چنبر روزگار در بندم
گذشت
ز بيداد آن ماهپيكر گذشت * مرا ، هرچه از دور اختر گذشت
چه بندم به روز سپيدى اميد * كه هر روزم از دى سيهتر گذشت
ز شب تا سحر كاروان خيال * مرا همچو خواب از برابر گذشت
درايش فروخواند با گوش من * كه اميد را ، سر برآور گذشت
سر بادهخواران گرانى گرفت * چو شد دور من ، دور ساغر گذشت
ز بىمهريت اى فروغ اميد * چه دانى بر اين تيرهاختر گذشت
مرا ياد روى تو ، در اشك و آه * گه از آب و گاهى بر آذر گذشت
به جانم نبخشيدى و روزگار * نخواهم ز بيداد تو درگذشت
چو گفتم جوانى ، بگفتا دريغ * چو گفتم وفا گفت ديگر گذشت
مگر برتر از من يكى يافتى ؟ * مگر از « اوستا » كسى برگذشت
بسى دور زد آسمان ، تا چو من * به گيتى اديبى سخنور گذشت
اگر گوهر آرند جاى سخن * نيارند از من به گوهر گذشت
فراموش كردى ، ز ياد تو رفت * همه هرچه گفتى تو يكسر گذشت ؟
كه گفتى مشو دور از نزد من * كه گفتى ؟ مرا باش در بر ، گذشت ؟
كه سوگند خوردى به مهر و وفا * كه از تو مرا بود باور گذشت ؟
كه تن مىزدى و دلت مىطپيد * در آغوش من چون كبوتر گذشت ؟