تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥

وامانده

وامانده‌ام اى ساربان ، لختى سبكتر از قفا * تن شد ز رفتن ناتوان ، و ز پى فتادم من ز پا يك‌لحظه با واماندگان ، رحمى بيار ، اى ساربان * شايد كه اندر كاروان ، بينم جمال آشنا كالاى جان دارم به دست ، صحرا پر از غولان مست * شيشه دلم را برشكست ، دست غم از سنگ جفا تاب از تنم بربست رخت ، پوشيده از من چهره بخت * رحمى كه كارم گشت سخت ، خون شد دلم دور از شما وادى به شب شد پرخطر ، ره را نمىبينم دگر * چهره نهفت از من سحر ، در پردهء ظلمت فضا روز ازچه‌رو چهره نهفت ، و اندر كجا خورشيد خفت * در گوش خور اختر چه گفت ، كز بيم شب شد در خفا

در طلب دوست

از دوست به هر ذرّه كه ديدم اثرى بود * و ز يار به هر سو كه گذشتم خبرى بود در بتكده و دير و حرم هرچه گذشتيم * سرگرم تو ديديم به هرجا كه سرى بود از مسجد و ميخانه چو ديديم به تحقيق * بر كوى تو از هر طرفى باز درى بود زان ناوك خونريز به هر سينه كه ديدم * سوزنده‌تر از برق به خرمن شررى بود هر سيم‌تنى بر سر اين سقف به هر شب * اندر طلبت پويه‌كنان دربه‌درى بود

بيتى چند از يك غزل

نخفته‌ايم به ياد تو در شبان دراز * مگر ز مهر به چشمان ما ، درآيى باز قدم ز تربت اين پرشكسته باز مگير * كه مرغ جان به هواى تو مىكند پرواز لبى به خنده تو بگشا كه عالمى بيند * ز آب زندگى آن لحظه معنى اعجاز