گوهر يكدانه
بس در طلبت خورديم در دشت و بيابانها * بر پاى دل از هر خار ، صد نيش چو پيكانها
از هركه تو را جستم صدگونه نشانى داد * گر خار بيابان بود ، ور لالهء بستانها
پيدايى و دلها را از درد و غم فرقت * چون لاله همىباشد داغى ز تو بر جانها
دل گشت ز سر شيدا ، كن ماه چرا هرجا * در جلوه شود پيدا از كاخ و شبستانها
بر روى دلارايش آن طلعت زيبايش * پوشيده نقاب آيد از باغ به ايوانها
هرچند كه بازاريست آن شاهد هرجايى * خلقى ز فراقش چاك ، كردند گريبانها
هركس به خيالى شاد و ز هر دوجهان آزاد * ماييم و سر كويش خلقاند و گلستانها
دستى اگرش دامن بر چنگ كند روزى * كوتاه همىدارد سرپنجه ز دامانها
هر ديده كه شد آماج بر ناوك خونريزش * پوشد ز جهان او چشم از دارو و درمانها
آيد به كفت « اورنگ » آن گوهر يكدانه * گر خويش سپارى باز در لجّه به طوفانها
حقيقت و مجاز
هر دلى جويد به عالم دلنواز خويش را * تا به دو گويد دمى بىپرده راز خويش را
عشق باشد چارهساز ، ار كار ما بيچاره گشت * مقبل است آنكو شناسد چارهساز خويش را
بر فلك كوبد ز شادى پاى صوفى در سماع * مطرب ار اينسان نوازد چنگ و ساز خويش را
چون عقاب اندر هوا جولان زند شاهين عشق * عقل را زيبد كه بندد پاى باز خويش را
گر بكاوى دخمهء محمود مىبينى كه باز * چشم وى باز است و مىجويد اياز خويش را
گر نه روى دل بسوزى دوست دارى در نماز * رنج بىحاصل شمر اى دل نماز خويش را
دامن وصلش چسان « اورنگ » وار آرى به كف * با حقيقت گر نه بگذارى مجاز خويش را