صحبت گل
دل ز غم لبريز و بر لب قدرت گفتار نيست * مردم از حسرت كه يكتن محرم اسرار نيست
مىندانم با كه بتوان در ميان بگذاشت راز * كه مرا درديست ليكن درخور اظهار نيست
در گلستان جهان نبود گلى بىخار اگر * عشق را نازم كه اندر گلسِتانش خار نيست
مرد راه عشق نبود آنكه در سر باختن * گرمى گفتار او را رونق كردار نيست
صحبت گل را غنيمت بشمريد « اورنگ » وار * كه جهان را عهد و صحبت ثابت و ستوار نيست
لذّت جمال
گر لذّتيست اى دل چشميست بر جمالى * باقى تمام لذّات خوابيست يا خيالى
در خاطرش نگنجم با اينكه در غمش تن * كاهيده گشت و گرديد از ضعف چو خيالى
گشتم خراب چشمش وين بوالعجب حديثيست * شيرى اسير و خسته در پنجهء غزالى
گذر بر خاك دوست
بگذر اى دوست ز خاكم ز وفا بار دگر * تا بجز رقص در آنجا نكنم كار دگر
نقد صبرم بربودند ز جيب دل و نيست * جز غم دوست در اين دهكده طرّار دگر
بر دل خلق بجز زشتى خويت « اورنگ » * در جهان نيست ز جور فلك آزار دگر
اندرز پير
پير ما گفت خون دل خوردن * به كه حاجت به ناكسان بردن
گر غنيمت دم است دانى چيست * آنچه بر ياد دوست بشمردن
بشنو از من كه عافيت اين است * نقش كينه ز سينه بستردن
كفر دانى كه در حقيقت چيست * دل مورى ز جور آزردن