تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤

صحبت گل

دل ز غم لبريز و بر لب قدرت گفتار نيست * مردم از حسرت كه يك‌تن محرم اسرار نيست مىندانم با كه بتوان در ميان بگذاشت راز * كه مرا درديست ليكن درخور اظهار نيست در گلستان جهان نبود گلى بىخار اگر * عشق را نازم كه اندر گلسِتانش خار نيست مرد راه عشق نبود آنكه در سر باختن * گرمى گفتار او را رونق كردار نيست صحبت گل را غنيمت بشمريد « اورنگ » وار * كه جهان را عهد و صحبت ثابت و ستوار نيست

لذّت جمال

گر لذّتيست اى دل چشميست بر جمالى * باقى تمام لذّات خوابيست يا خيالى در خاطرش نگنجم با اينكه در غمش تن * كاهيده گشت و گرديد از ضعف چو خيالى گشتم خراب چشمش وين بوالعجب حديثيست * شيرى اسير و خسته در پنجهء غزالى

گذر بر خاك دوست

بگذر اى دوست ز خاكم ز وفا بار دگر * تا بجز رقص در آنجا نكنم كار دگر نقد صبرم بربودند ز جيب دل و نيست * جز غم دوست در اين دهكده طرّار دگر بر دل خلق بجز زشتى خويت « اورنگ » * در جهان نيست ز جور فلك آزار دگر

اندرز پير

پير ما گفت خون دل خوردن * به كه حاجت به ناكسان بردن گر غنيمت دم است دانى چيست * آنچه بر ياد دوست بشمردن بشنو از من كه عافيت اين است * نقش كينه ز سينه بستردن كفر دانى كه در حقيقت چيست * دل مورى ز جور آزردن