ميهن من سرزمين رستم دستان بود * تا به كى در كشور افراسيابم افكنيد
اضطراب آنجا و آرامش در اينجا اى عجب * خواهشم آن است كاندر اضطرابم افكنيد
آب غربت دير يا زود از سرم خواهد گذشت * همّتى تا بار ديگر در « سرابم » افكنيد
ميهن ار باشد جهنّم غربت ار باشد بهشت * سوى دوزخ تند ، چون تير شهابم افكنيد
گر خطا كردم كه ماندم دور از آن فرخندهبوم * بىتأمّل باز در راه صوابم افكنيد
مىكند پرواز ، باز آهنين سوى وطن * در دل او ، همچو صيدى با شتابم افكنيد
مسيحا نشود
هركه گويد « ارَنى » تالى موسى نشود * هيچ عذراى دگر مريم عذرا نشود
آنكه شد عاصى و محروم ز فيض ازلى * مرده گر زنده كند باز مسيحا نشود
پارهچوبى دو به هم گر بنهى همچو صليب * درخور زينت محراب كليسا نشود
هركه از چهرهء جان گرد تعصّب نزدود * لايق منزلت مردم دانا نشود
گر نشد پاى تو پرآبله در راه طلب * هيچگه راز حقيقت به تو افشا نشود
نشود عاشق حق عارف حق تا كه نخست * بر همه خلق جهان عاشق شيدا نشود
باور مكن
بىوفايى تا به كى از تو جدايى مىكنم * گشتهاى بيگانه ترك آشنايى مىكنم
مردم ازبس بدادايى كردى و عاشقكشى * با تو من هم چند روزى بدادايى مىكنم
بسكه سرسنگينى و بىاعتنايى كردهاى * بعد از اين من هم به تو بىاعتنايى مىكنم
گر بگويى بندگى كن تا شوم از آن تو * من خدا ناكرده دعوى خدايى مىكنم
خشك چوبى بىثمر خواندى مرا غافل كه من * چون عصا در دست كوران رهگشايى مىكنم
عيب مىجويى نمىبينى هنرهاى مرا * زندگى ، بااينهمه بىادعايى مىكنم
هست آرى عيب من درويشى و بنگر به من * نزد تو با دست خالى خودنمايى مىكنم
من غناى اغنيا را نيستم طالب بلى * مىروم ، با بينوايان همنوايى مىكنم
همّتى شاهانه دارم نيستم در بند مال * مهر نيكان را به جاى زر گدايى مىكنم
درد هجران را دوايى غير وصل دوست كو * دردمندم شكوهها از بىدوايى مىكنم
كى توانم دل بريدن از تو پس باور مكن * گر تو را گفتم كه آهنگ جدايى مىكنم