تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
ميهن من سرزمين رستم دستان بود * تا به كى در كشور افراسيابم افكنيد اضطراب آنجا و آرامش در اينجا اى عجب * خواهشم آن است كاندر اضطرابم افكنيد آب غربت دير يا زود از سرم خواهد گذشت * همّتى تا بار ديگر در « سرابم » افكنيد ميهن ار باشد جهنّم غربت ار باشد بهشت * سوى دوزخ تند ، چون تير شهابم افكنيد گر خطا كردم كه ماندم دور از آن فرخنده‌بوم * بىتأمّل باز در راه صوابم افكنيد مىكند پرواز ، باز آهنين سوى وطن * در دل او ، همچو صيدى با شتابم افكنيد

مسيحا نشود

هركه گويد « ارَنى » تالى موسى نشود * هيچ عذراى دگر مريم عذرا نشود آنكه شد عاصى و محروم ز فيض ازلى * مرده گر زنده كند باز مسيحا نشود پاره‌چوبى دو به هم گر بنهى همچو صليب * درخور زينت محراب كليسا نشود هركه از چهرهء جان گرد تعصّب نزدود * لايق منزلت مردم دانا نشود گر نشد پاى تو پرآبله در راه طلب * هيچ‌گه راز حقيقت به تو افشا نشود نشود عاشق حق عارف حق تا كه نخست * بر همه خلق جهان عاشق شيدا نشود

باور مكن

بىوفايى تا به كى از تو جدايى مىكنم * گشته‌اى بيگانه ترك آشنايى مىكنم مردم ازبس بدادايى كردى و عاشق‌كشى * با تو من هم چند روزى بدادايى مىكنم بس‌كه سرسنگينى و بىاعتنايى كرده‌اى * بعد از اين من هم به تو بىاعتنايى مىكنم گر بگويى بندگى كن تا شوم از آن تو * من خدا ناكرده دعوى خدايى مىكنم خشك چوبى بىثمر خواندى مرا غافل كه من * چون عصا در دست كوران رهگشايى مىكنم عيب مىجويى نمىبينى هنرهاى مرا * زندگى ، بااين‌همه بىادعايى مىكنم هست آرى عيب من درويشى و بنگر به من * نزد تو با دست خالى خودنمايى مىكنم من غناى اغنيا را نيستم طالب بلى * مىروم ، با بينوايان همنوايى مىكنم همّتى شاهانه دارم نيستم در بند مال * مهر نيكان را به جاى زر گدايى مىكنم درد هجران را دوايى غير وصل دوست كو * دردمندم شكوه‌ها از بىدوايى مىكنم كى توانم دل بريدن از تو پس باور مكن * گر تو را گفتم كه آهنگ جدايى مىكنم