عاقل و عاشق
آنكه بر او دل نبندد عاقل و فرزانه نيست * ور ببندد نام او جز عاشق ديوانه نيست
بارها مىخواست مهرم در دلش آيد فرود * بانگ مىآمد « برو حالا كسى در خانه نيست »
گر دهم جان در بهاى بوسهاى زان لعل لب * جان متاعى هست ارزان لايق جانانه نيست
خواستم دستى به گيسويش كشم با عشوه گفت * دست بردار از سرم دست تو آخر شانه نيست
ساغرش بشكست و پوزش خواست از من ، گفتمش * ارزش پيمان كه بشكستى كم از پيمانه نيست
چند گويى صبحدم شد راه منزل پيش گير * طايرى بىآشيان چون من به فكر لانه نيست
چون صدف خواهم سراپاى تو را دربر كشم * زانكه در درياى زيبايى چو تو دردانه نيست
اى كه گفتى دم مزن از عشق با ناآشنا * هركه شد عاشق به چشم او كسى بيگانه نيست
جز وجود عشق كان اصل حقيقت بود و هست * هرچه بينى جان من چيزى بجز افسانه نيست
هست آباد اين جهان از عشق ، عشق راستين * گر نباشد عشق ، دنيا جز يكى ويرانه نيست
گل و خار
خار مىگفت با گل خندان * كه ببين مردمان كژبين را
همه طعنه زنند بر منِ خار * خار بدگوهر بدآيين را
خوار مايه گرفتهاند مرا * ياد نابرده لحظهاى كين را
جرم من اينكه مىكنم كوتاه * از گلى چون تو دست گلچين را