زندگى
يكعمر براى آب و نان غم خوردن * يكعمر ز زيد و عمر و منّت بردن
آزردن از اين و ز دگرى افسردن * تو زندگىاش مخوان ، بخوانش مردن
درس وفا
اى آنكه به ما درس وفا آموزى * من سير نديدمت شبى يا روزى
دانى كه به تن چه مانده از تنهايى * اشكى آهىّ و نالهء جانسوزى
بىغمان
هرچند در اين جهان دلى خرّم نيست * اى دوست شمار بىغمان هم كم نيست
دانى چه بود نشانهء خرسندى ؟ * قدى كه به زير بار منّت خم نيست
وفا
گفتا كه پس از آنهمه خواندن خواندن * در خيل ادب اسب فصاحت راندن
پندى برخوان ز شعر حافظ ، گفتم * در مزرع دل تخم وفا افشاندن « 1 »
هامش
( 1 ) - اشاره به شعر حافظ :هركه در مزرع دل تخم وفا سبز نكرد * زردرويى كشد از حاصل خود وقت درو