ناز دلدار
دلدار به من از همهكس بيش كند ناز * پيوسته براين عاشق دلريش كند ناز
گه بر تنم از خامهء پرنوش دهد جان * گه بر دلم از نامهء پرنيش كند ناز
گو ناز كند بر دل مجروحم ازيراك * نازش بكشم هرچه از اين بيش كند ناز
ترسم كه در آيينه ببيند رخ خود را * گيرد نظر از عاشق و بر خويش كند ناز
درويش بنازد به شهان از كله فقر * وين شاه كلهدار به درويش كند ناز
بيگانه در آن خانه محال است برد راه * كو خويشپرست آمد و بر خويش كند ناز
نازش همه جا بر دل رنجور « اميرى » است * امّا به دو صد غصّه و تشويش كند ناز
قسمتى از مسمّط در تهنيت حضرت محمد ( ص ) و تأسف بر خرابى اوضاع ايران
برخيز شتربانا ! بربند كجاوه * كز چرخ همىگشت عيان رايت كاوه
از شاخ شجر برخاست آواى چكاوه * و ز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر از رود سماوه * در ديدهء من بنگر درياچهء ساوه
و ز سينهام آتشكده پارس نمودار * مرغان بساتين را منقار بريدند
اوراق رياحين را طومار دريدند * گاوان شكمخواره به گلزار چريدند
گرگان ز پى يوسف بسيار دويدند * تا عاقبت او را سوى بازار كشيدند
ياران بفرختندش و اغيار خريدند * آوخ ز فروشنده دريغا ز خريدار
ماييم كه از پادشهان باج گرفتيم * ز زانپس كه از ايشان كمر و تاج گرفتيم
ديهيم و سرير از گهر و عاج گرفتيم * اموال و ذخايرشان تاراج گرفتيم
و ز پيكرشان ديبهء ديباج گرفتيم * ماييم كه از دريا امواج گرفتيم
و انديشه نكرديم ز طوفان و ز تيار * در چين و ختن ولوله از هيبت ما بود
در مصر و عدن غلغله از شوكت ما بود * در اندلس و روم عيان قدرت ما بود
غرناطه و اشبيليه در طاعت ما بود * صقليه نهان در كنف رايت ما بود
فرمان همايون قضا آيت ما بود * جارى به زمين و فلك و ثابت و سيّار