تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣

ناز دلدار

دلدار به من از همه‌كس بيش كند ناز * پيوسته براين عاشق دل‌ريش كند ناز گه بر تنم از خامهء پرنوش دهد جان * گه بر دلم از نامهء پرنيش كند ناز گو ناز كند بر دل مجروحم ازيراك * نازش بكشم هرچه از اين بيش كند ناز ترسم كه در آيينه ببيند رخ خود را * گيرد نظر از عاشق و بر خويش كند ناز درويش بنازد به شهان از كله فقر * وين شاه كله‌دار به درويش كند ناز بيگانه در آن خانه محال است برد راه * كو خويش‌پرست آمد و بر خويش كند ناز نازش همه جا بر دل رنجور « اميرى » است * امّا به دو صد غصّه و تشويش كند ناز

قسمتى از مسمّط در تهنيت حضرت محمد ( ص ) و تأسف بر خرابى اوضاع ايران

برخيز شتربانا ! بربند كجاوه * كز چرخ همىگشت عيان رايت كاوه از شاخ شجر برخاست آواى چكاوه * و ز طول سفر حسرت من گشت علاوه بگذر به شتاب اندر از رود سماوه * در ديدهء من بنگر درياچهء ساوه و ز سينه‌ام آتشكده پارس نمودار * مرغان بساتين را منقار بريدند اوراق رياحين را طومار دريدند * گاوان شكم‌خواره به گلزار چريدند گرگان ز پى يوسف بسيار دويدند * تا عاقبت او را سوى بازار كشيدند ياران بفرختندش و اغيار خريدند * آوخ ز فروشنده دريغا ز خريدار ماييم كه از پادشهان باج گرفتيم * ز زان‌پس كه از ايشان كمر و تاج گرفتيم ديهيم و سرير از گهر و عاج گرفتيم * اموال و ذخايرشان تاراج گرفتيم و ز پيكرشان ديبهء ديباج گرفتيم * ماييم كه از دريا امواج گرفتيم و انديشه نكرديم ز طوفان و ز تيار * در چين و ختن ولوله از هيبت ما بود در مصر و عدن غلغله از شوكت ما بود * در اندلس و روم عيان قدرت ما بود غرناطه و اشبيليه در طاعت ما بود * صقليه نهان در كنف رايت ما بود فرمان همايون قضا آيت ما بود * جارى به زمين و فلك و ثابت و سيّار