تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
به يك‌دو هفته چنان شد كه حاضران گفتند * يكى ز آدميان در لباس جانور است سپس بخواست شهنشه وزير را و بگفت * ببين به جانورى كز بشر نبيه‌تر است ببين به گريه كه در پيش تخت من بر پاى * ستاده شمع به كف از غروب تا سحر است رها نموده عنان طبيعت از تعليم * گسسته بند شباهت ز مادر و پدر است وزير گفت كلام شه است شاه كلام * دل ملوك به فرمان حىّ دادگر است ولى به تربيت گربه غرّه نتوان بود * كه چون سرشت مساعد نه تربيت هدر است سرشت تلخ چو دارد درخت اگر آبش * ز جوى خلد دهى تيره‌رنگ و تلخ‌بر است ملك به پاسخ وى گفت طرح معقولات * قبيح دان چو مخالف به حسن و با نظر است دليل عقل اگر بر هوا كند پرواز * چو شد مخالف حسن و نظر شكسته پر است ببين به گربه و صحبت بنه كه انكارت * در اين قضيه چو انكار ضوء در قمر است در اين ميانه ز سوراخ خانه موشى جست * كه گربه موش چو بيند ز هوش بىخبر است فكند گربه ز كف شمع را و در پى موش * دويد هر سو چونان كه خوى جانور است فتاد شعلهء آتش ز شمع در ايوان * چنان كه گفتى ايوان تنور پرشرر است برهنه پاى شه اندر گريز و خاصانش * يكى فتاده ز ايوان يكى دوان ز در است