كردم رها به خصم زر و مال خانمان * پژمرد ، همچو گل شدم افسرده چو جحد
از صلحيّه گرفته شدم تا بر تميز * ديدم تمام متّفق القول و متّحد
حكمى كه شد ز صلحيّه صادر بر تميز * قوليست لا يخالف و امريست لا يرد
المؤمنون اخوه بر اين قوم صادق است * كايمانشان به قلب چو بر آب جو ز بد
بادا ز كردگار بر اين قاضيان دون * دشنام بىنهايت و نفرين لا يعد
طاق و رواق عدليه را مركند ستون * آن كو فراشت سقف سما را بلا عمد
خواهى كه يا بى از ستم قاضيان امان * خود را فكن به زير پر « دختر احد » « 1 »
گربهء دستآموز
شنيدهام كه شهى با وزير خود مىگفت * كه علم و فضل كليد خزانهء هنر است
درخت تلخ ز پيوند تربيت در باغ * به ميوهء شكرين جاودانه بارور است
وزير گفت سرشت ستوده بايد از آنك * به كور دادن آيينه ، جهد بىثمر است
مسلّم است كه هيچ اوستا نيارد ساخت * برّنده خنجرى از آهنى كه بدگهر است
چو اين شنيد ملك در خفا به حاجب گفت * مرا به دست تو كارى شگرف در نظر است
پى تدارك اين كار گربهاى بايد * كه بسته بر قدم همّت تو نامور است
برفت حاجب و فى الفور گربهاى آورد * كه هركه ديدش گفتى نه گربه ، شير نر است
ملك به كاركنان گفت كش بياموزند * صنايعى كه نهان در طبايع بشر است
هامش
( 1 ) - دختر احد : نام يكى از فواحش معروف آن زمان بوده است .