كس چو من ره در حريم دل نمىيابد « امير » * دردمندم اين اثر تنها مرا باشد مرا
شامگاه عمر
روز پيرى درد حرمان شبابم مىكشد * ياد غفلتهاى بيدارى به خوابم مىكشد
از شرار دل به بت مانم كه دور از اختيار * اضطرار زندگى بىاضطرابم مىكشد
هر شبى كز آسمان آغوش بگشايد هلال * ياد آغوش به رنگ ماهتابم مىكشد
ز آتش سوزان دل هر سو گريزان چون شرار * مىشتابم ، گرچه مىدانم شتابم مىكشد
نيست ممكن چون منى را زندگى بىنور عشق * آن گياهم من كه هجر آفتابم مىكشد
پيرى سنگين دل از مى منع مىسازد مرا * اين شقاوتپيشه بىيك جرعه آبم مىكشد
شامگاه عمر من آغاز عمر آرزوست * داستانى ناتمام من كه خوابم مىكشد
منع پيرى داشت در پى رخصت عهد شباب * گر نكشت آن بىحساب ، اين با حسابم مىكشد
در هواى اين پرىرويان دريايى « امير » * هر نفس آغوش خالى چون حبابم مىكشد