تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 375

مساهمون:

ص٣٧٥
كس چو من ره در حريم دل نمىيابد « امير » * دردمندم اين اثر تنها مرا باشد مرا

شامگاه عمر

روز پيرى درد حرمان شبابم مىكشد * ياد غفلتهاى بيدارى به خوابم مىكشد از شرار دل به بت مانم كه دور از اختيار * اضطرار زندگى بىاضطرابم مىكشد هر شبى كز آسمان آغوش بگشايد هلال * ياد آغوش به رنگ ماهتابم مىكشد ز آتش سوزان دل هر سو گريزان چون شرار * مىشتابم ، گرچه مىدانم شتابم مىكشد نيست ممكن چون منى را زندگى بىنور عشق * آن گياهم من كه هجر آفتابم مىكشد پيرى سنگين دل از مى منع مىسازد مرا * اين شقاوت‌پيشه بىيك جرعه آبم مىكشد شامگاه عمر من آغاز عمر آرزوست * داستانى ناتمام من كه خوابم مىكشد منع پيرى داشت در پى رخصت عهد شباب * گر نكشت آن بىحساب ، اين با حسابم مىكشد در هواى اين پرىرويان دريايى « امير » * هر نفس آغوش خالى چون حبابم مىكشد