تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
در غم فردايم و غافل كه هست * امشبم انديشهء فرداى من خاكم و دورم ز سر كوى تو * آه كه خاليست ز من جاى من با چو منى دشمنى انصاف نيست * دشمن من بس دل تنهاى من خار زبون را شررى دوزخ است * كيفر من بس غم دنياى من آينه‌ام راز درون مرا * نيك توان ديد ز سيماى من آن به زيان شهره متاعم كه نيست * هيچ‌كسى را سر سوداى من جز رهى و صابر و گلچين « امير » * كس نكند فهم سخنهاى من

خسته

شب كه با خاطرى درد پرورد * گيرم از كار دنيا كنارى با تنى خسته از محنت و درد * جويم از بىقرارى قرارى دست جان غم‌انديش گيرم * راه غمخانهء خويش گيرم در دل شب مرا بينى ، از دور * خاكسان بر زمين نقش بسته راست چون سايهء شمع كم‌نور * گاهى افتاده گاهى نشسته سايه‌وش جسمى آلوده با وهم * يا رب اينجا منم خفته يا وهم ! در سكوت شب هيئت‌افزاى * بينيم چون شبح سرد و خاموش يادى از صورتى مانده بر جاى * ليك يادى ز دلها فراموش با خيال دل خسته‌حالى * آرى ، آن هم پريشان خيالى ! در زواياى غمخانهء خويش * گوشه‌اى گيرم از اهل و اطفال سر پر از درد و دل پر ز تشويش * خسته‌جان ، خسته‌دل ، خسته احوال چون كنم ؟ بس‌كه غربت نصيبم * پيش فرزند و زن هم غريبم ! با همه مهر فرزند و زن ، باز * مانده‌ام بىكس و خوار و تنها با چنين همنشينان دمساز * نيستم اين‌قدر بىكس امّا