در غم فردايم و غافل كه هست * امشبم انديشهء فرداى من
خاكم و دورم ز سر كوى تو * آه كه خاليست ز من جاى من
با چو منى دشمنى انصاف نيست * دشمن من بس دل تنهاى من
خار زبون را شررى دوزخ است * كيفر من بس غم دنياى من
آينهام راز درون مرا * نيك توان ديد ز سيماى من
آن به زيان شهره متاعم كه نيست * هيچكسى را سر سوداى من
جز رهى و صابر و گلچين « امير » * كس نكند فهم سخنهاى من
خسته
شب كه با خاطرى درد پرورد * گيرم از كار دنيا كنارى
با تنى خسته از محنت و درد * جويم از بىقرارى قرارى
دست جان غمانديش گيرم * راه غمخانهء خويش گيرم
در دل شب مرا بينى ، از دور * خاكسان بر زمين نقش بسته
راست چون سايهء شمع كمنور * گاهى افتاده گاهى نشسته
سايهوش جسمى آلوده با وهم * يا رب اينجا منم خفته يا وهم !
در سكوت شب هيئتافزاى * بينيم چون شبح سرد و خاموش
يادى از صورتى مانده بر جاى * ليك يادى ز دلها فراموش
با خيال دل خستهحالى * آرى ، آن هم پريشان خيالى !
در زواياى غمخانهء خويش * گوشهاى گيرم از اهل و اطفال
سر پر از درد و دل پر ز تشويش * خستهجان ، خستهدل ، خسته احوال
چون كنم ؟ بسكه غربت نصيبم * پيش فرزند و زن هم غريبم !
با همه مهر فرزند و زن ، باز * ماندهام بىكس و خوار و تنها
با چنين همنشينان دمساز * نيستم اينقدر بىكس امّا