تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
نيست يك دل كه لرزد برايم * نيست چشم كسى در قفايم چون نيفتد نگاهى به‌سويم * رو به‌سوى دل خويش آرم چون نخندد عزيزى به رويم * گفتگو با دل خويش دارم همزبانى به‌جز دل نيابم * غير دل كس نگويد جوابم زين همه گل در اين نغز گلزار * نيست يك گل به رنگ خس عشق و ز همه بىكسان جگرخوار * نيست بىكس‌تر از بىكس عشق آنكه چشمى نخندد به رويش * چشم مرگ است در جستجويش اى خوشا روزگارى كه تا بود * روى من فتنهء مرد و زن بود هركجا چشم حسن آشنا بود * سوى من بود بر روى من بود و ز غرورى كه همدوش حسن است * بودم از نشئهء حسن خود مست ناگهان آتش ذوق و احساس * هم من و حسن من هر دو را سوخت عشق هم خود ندارد مرا پاس * كاين وفاپيشه از بهر ما سوخت عشق اى عشق ، اى عمر كم‌زيست * هيچ‌كس از تو بىرحم‌تر نيست و اينك از ناتوانى به يك‌بار * گشته‌ام در برِ خويش هم خوار گردد از مرد رنجور و بيمار * مادر مهربان نيز بيزار مىستيزد به من دايهء من * مىگريزد ز من سايهء من و اين ندانسته بودم كه دنيا * از صفاى جمالش كمال است با همه لطف و آزادگيها * عشق هم دوستدار جمال است زشت‌رو درخور لطف او نيست * عشق هم عاشق خوب‌رو نيست