تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤

دردمند

از حيا تا چند زنجيرى به پا باشد مرا * نيست كام دل ميسّر تا حيا باشد مرا از وفاى چيره‌دست خويشتن پا در گليم * ور نه دنيا كيست تا زنجير پا باشد مرا خار دامن‌گيرم از من جز وفا مطلوب نيست * نيستم گل تا جفاكارى روا باشد مرا شاديى گر هست اين غمخانه را در غفلت است * چون نيم غافل ، اگر يك هم‌نوا باشد مرا اين‌چنين كز دوستى با خلق عالم يكدلم * دور از انصاف است اگر خصمى به‌جا باشد مرا گر چو خورشيد فلك از آسمانها بگذرم * همچنان چون سايه جا در زير پا باشد مرا تا ابد بيگانه‌ام با خلق از بىنسبتى * گرچه در ظاهر جهانى آشنا باشد مرا اين‌چنين كز صافى مشرب چو آب روشنم * گر به سنگ آيد سرم بارى سزا باشد مرا هر شكاف قبر راهى از فنا بنمايدم * هر لحد در خاك دستى رهنما باشد مرا از خروش رعد هر بانگى كه مىآيد به گوش * از بريد مرگ پيغامى جدا باشد مرا در خم چوگان گيتى خاك بر لب همچو گوى * مىروم تا كوى آسايش كجا باشد مرا كافرم يا ربّ اگر از ديدنيهاى جهان * مشت خاكى بيشتر در ديده‌ها باشد مرا گرچه صد بار از جفا خون در دل زارم كنند * زين جفاكيشان همان چشم وفا باشد مرا
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 374 | سيد محمد باقر برقعى