دردمند
از حيا تا چند زنجيرى به پا باشد مرا * نيست كام دل ميسّر تا حيا باشد مرا
از وفاى چيرهدست خويشتن پا در گليم * ور نه دنيا كيست تا زنجير پا باشد مرا
خار دامنگيرم از من جز وفا مطلوب نيست * نيستم گل تا جفاكارى روا باشد مرا
شاديى گر هست اين غمخانه را در غفلت است * چون نيم غافل ، اگر يك همنوا باشد مرا
اينچنين كز دوستى با خلق عالم يكدلم * دور از انصاف است اگر خصمى بهجا باشد مرا
گر چو خورشيد فلك از آسمانها بگذرم * همچنان چون سايه جا در زير پا باشد مرا
تا ابد بيگانهام با خلق از بىنسبتى * گرچه در ظاهر جهانى آشنا باشد مرا
اينچنين كز صافى مشرب چو آب روشنم * گر به سنگ آيد سرم بارى سزا باشد مرا
هر شكاف قبر راهى از فنا بنمايدم * هر لحد در خاك دستى رهنما باشد مرا
از خروش رعد هر بانگى كه مىآيد به گوش * از بريد مرگ پيغامى جدا باشد مرا
در خم چوگان گيتى خاك بر لب همچو گوى * مىروم تا كوى آسايش كجا باشد مرا
كافرم يا ربّ اگر از ديدنيهاى جهان * مشت خاكى بيشتر در ديدهها باشد مرا
گرچه صد بار از جفا خون در دل زارم كنند * زين جفاكيشان همان چشم وفا باشد مرا