مجوى دولت اگر چون سگ استخوان نخورى * كه اين لطيفه عيان از هما و دولت اوست
كسى كه روى وى از سنگ آسيا باشد * هميشه گردش اين آسيا به نوبت اوست
به روزگار مذلّت همه ز نيكانند * عيار نيك و بد مرد روز عزّت اوست
وفاى خلق چنان وقف روز حاجت گشت * كه بىوفايى هركس نشان نعمت اوست
نمايش همه چيز جهان به رنگ دل است * همه عوالم از اين قطره خون و حالت اوست
چگونه مردم آگاه شادمان باشند * كه شادمانى هركس بهقدر غفلت اوست
به آب خضر رسيدن كرامتى نبود * ز آب خضر كس ار بگذرد كرامت اوست
به پاس عشق به چشم ترم ببخشاييد * كه اشك حسرت من يادگار صحبت اوست
چنان كه شهرت عنقاى مغرب افسانهست * حقيقت همهكس بر خلاف شهرت اوست
شكاف قبر دهن باز كرده مىگويد * كه اين نتيجهء كار جهان و زحمت اوست
به هيچ راه دگر جز به راه دل نروم * « امير » قافلهء من دل و اشارت اوست
عاريت
يك سر مو در همه اعضاى من * نيست به فرمان من اى واى من
عاريتى بيش نبود ، اى دريغ * عقل من و هوش من و راى من
چند خورم سنگ حوادث كه نيست * مشت گلى بيش سراپاى من