تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
مجوى دولت اگر چون سگ استخوان نخورى * كه اين لطيفه عيان از هما و دولت اوست كسى كه روى وى از سنگ آسيا باشد * هميشه گردش اين آسيا به نوبت اوست به روزگار مذلّت همه ز نيكانند * عيار نيك و بد مرد روز عزّت اوست وفاى خلق چنان وقف روز حاجت گشت * كه بىوفايى هركس نشان نعمت اوست نمايش همه چيز جهان به رنگ دل است * همه عوالم از اين قطره خون و حالت اوست چگونه مردم آگاه شادمان باشند * كه شادمانى هركس به‌قدر غفلت اوست به آب خضر رسيدن كرامتى نبود * ز آب خضر كس ار بگذرد كرامت اوست به پاس عشق به چشم ترم ببخشاييد * كه اشك حسرت من يادگار صحبت اوست چنان كه شهرت عنقاى مغرب افسانه‌ست * حقيقت همه‌كس بر خلاف شهرت اوست شكاف قبر دهن باز كرده مىگويد * كه اين نتيجهء كار جهان و زحمت اوست به هيچ راه دگر جز به راه دل نروم * « امير » قافلهء من دل و اشارت اوست

عاريت

يك سر مو در همه اعضاى من * نيست به فرمان من اى واى من عاريتى بيش نبود ، اى دريغ * عقل من و هوش من و راى من چند خورم سنگ حوادث كه نيست * مشت گلى بيش سراپاى من