تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠
چون شباب و شيب هستى نردبان نيستىست * هم ز شيب آزرده‌ام هم از شباب افسرده‌ام هيچ دستى سوى من يا ربّ نمىگردد دراز * چون گياه رسته در كنج خراب افسرده‌ام سردى من از دم گرم جوانى شد پديد * ز آن گل شاداب اكنون چون گلاب افسرده‌ام گنج استعدادم امّا در خراب افتاده‌ام * سحر شور و ذوقم امّا چون سراب افسرده‌ام بس‌كه شد صرف كتاب ايّام عمر من « امير » * چون گل خفته در آغوش كتاب افسرده‌ام

نشان قدم

از غم هميشه چون دل مينا دلم پر است * آرى دل تهى ز محبّت ، ز غم پر است اين جيفه‌خوار ، مردم دنياپرست را * خاليست چشمها ز حيا ، تا شكم پر است زان دل چو كيمياى تأثر كناره گير * كز حرص كيميا طلب از بيش‌وكم پر است چون باغ تا ز خار و گلم مدّعا يكيست * هر روز دامنم ز گل صبحدم پر است تنها نه آسمان و زمين خصم آدمىست * زين استخوان سوده ، دل خاك هم پر است زان بىدليل راه عدم مىتوان سپرد * كاين راه رفتنى ز نشان قدم پر است محنت‌سراست خانهء بىميهمان « امير » * زان رو دل تهى ز محبّت ز غم پر است

اشك حسرت

فروغ عالم امكان دل و محبّت اوست * جهان به گردش از اين آتش و حرارت اوست صفاى باطن من ظاهر از ملال من است * جلاى آينه‌ام روشن از كدورت اوست هميشه رهرو سرمنزل نجات كسيست * كه توشهء سفرش گوشهء قناعت اوست