تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
آنكه چنين گفته كه ياقوت ناب ، ز آب‌وتاب * هر گهرى لعل سخنگوى توست ، كم‌بهاست هيچ ندانى كه ز هر صبحدم ، اى صنم * باغ پر از عطر تو و بوى توست ، از صباست خلد برين هم اگر اى رشك هور ، بىقصور * آب و هوايش چو سر كوى توست ، باصفاست گر به خطا كرده گمان بيدلى ، خردلى * مهر و وفا در دل هندوى توست ، كيمياست عاشق بيچارهء در زير تيغ ، اى دريغ * هرچه كند زحمت بازوى توست ، دست و پاست با همه جور و ستم اى بىنظير ، گر « امير » * روى دلش از همه‌كس سوى توست ، باوفاست

دم‌بريده

گر بىتوام شكيب نباشد عجيب نيست * تن را مسلّم است كه از جان شكيب نيست بد نيست چشم نرگس شهلا به دلبرى * ليكن چه چشم دلكش او دل‌فريب نيست جايى كه دوست در پى آزار جان ماست * جاى شكايت از حركات رقيب نيست بيمار عشق را ز رقيب است عافيت * اين درد را علاج به دست طبيب نيست گفتى كه فتنه‌ها همه در زير زلف اوست * زين دم‌بريده هرچه بگويى بعيد نيست جز درد و غم براى دل ما نمىرسد * گويا ز روزگار جز اينش نصيب نيست نزديك دار دل كه در اين راه قُرب و بُعد * از منزل بعيد و مكان قريب نيست در بزم ما حديث زنخدان و زلف اوست * اينجا دگر حكايتى از شك و ريب نيست آنها به غربتند كه هستند از تو دور * آن‌كس كه در ديار تو باشد غريب نيست تنها نه من ز دست حبيبم به آه و درد * كو آنكه آه و ناله او از حبيب نيست من نقشهاى آذر و مانى نديده‌ام * چون روى پرنگار تو نقش عجيب نيست با روزگار ، بىادبان را بهل كه هيچ * بهتر ز روزگار ، بسى را اديب نيست زيرا مباش در پى آزار مردمان * كاين كار مردمان عزيز و نجيب نيست