سخن ناشنيده
گيرم كه پاك ساختم از اشك ديده را * آخر چه مىكنم دل در خون طپيده را
مشكل توان نمود گرفتار و پايبند * مرغ قفس شكستهء صيد رميده را
جام كهن به دور درآور كه مايه نيست * اين ناكسان تازه به دوران رسيده را
جز اتّفاق و يكجهتى نيست راه سلم * ما سير كردهايم جهان عديده را
كمتر شويد خستهء اخلاق زشت دهر * دارا اگر شويد صفات حميده را
در عشق او كه حال من اينگونه شد خراب * دل را طرف قرار دهم يا كه ديده را
حسن عمل منوط به پاكى جامه نيست * بايد ز صدق پاك نمودن عقيده را
ما نيز در كمان بود انديشه كاين كه هيچ * نتوان به پس كشيد كمان كشيده را
بر گفتهء « امير » سراپاى گوش شو * تا بشنوى بسى سخن ناشنيده را
انصاف نباشد
چنديست كه ديگر به مَنَت نيست نگاهى * آيا ز من دلشده سر زد چه گناهى
انصاف نباشد كه جمال تو نبيند * آن ديده كه باشد ز تو قانع به نگاهى
با خال تو دل خواست كند حال ، شبى را * افتاد چو زلفت به چنين روز سياهى
بگذار كه پامال شود كفش بتان را * اين سر ز چه خواهى كه نيرزد به كلامى
اخلاق نكو دار كه هركس شودت دوست * اين است اگر مىطلبى مهر گياهى
دور از كرم است اينكه برانى ز در خويش * آن را كه نبودست جز اين خانه پناهى
افسوس كه از دست جفاى تو ستمكش * ديگر نفسم نيست كه از دل كشم آهى
رنگ رخ عاشق نگر و حال خرابش * در عشق بجز اين دو نخواهند گواهى
تا راه به هر حيله كنم در دلت آخر * اى كاش مرا بود به نزديك تو راهى
وقت است كه ديگر كنى از « مير » تفقّد * كافتاده ز هجران تو در حال تباهى
خط دلدار
تو از من پرس شرح خط دلدار * كه هر شب من در اين خط مىكنم كار
مپرس از من از آن زلف پريشان * كه او روز مرا كرد اينچنين تار
نه تنها من عزيزان ، پايبندم * كه بسيار است يوسف را خريدار