تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧

شمع انجمن

گرفتم اينكه شود جاى در كنار منش * كجاست زهره كه بوسم به كام دل دهنش به كاروبار دلم آن زمان شكست افتاد * كه اوفتاد به رخساره زلف پرشكنش قباى طاقت و صبرم نمود چاك آن روز * كه آفتاب برآمد ز چاك پيرهنش دلى ز آهن و فولاد سخت‌تر دارد * اگرچه نرم‌تر است از حرير گل‌بدنش بگو هرآنچه تواند كند كه از دل‌وجان * به هرچه حكم كند سر نپيچم از سخنش دلم به چاه زنخدان او نخواهد ماند * گشايشى نشود دگر ز عنبرين رسنش كسى كه با رخ و زلف تو عشق مىبازد * چه كار با گل و ريحان و سورى و سمنش نرنجم ار تن و جانم بسوخت در غم خويش * كه باد جان و تن من فداى جان و تنش ببين به باغ جمالش كه از شكوفهء حسن * چه طعنه‌ها كه بود بر بهار و بر چمنش شبى خوش آنكه به خلوتگهش برون آريم * ميان جمع نماييم شمع انجمنش حديث عشق « امير » صنم ببين كه سزد * زياد فتنهء شيرين و شور كوه‌كنش

سخن نغز

آن‌كس كه به قانون سخن سخت خبير است * شعرش به هم آميخته چون شكر و شير است لطفش همه جانبخش و پيامش همه دلكش * الحق سخن نغز دلاويز « امير » است