تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣
هركه در او فطرت كژدم بود * خانهء او لانهء زنبور به آنكه جهانيست از او تلخكام * كام اميدش ز جهان شور به ديدهء آن‌كس كه خطابين بود * گر به حقيقت نگرى كور به مارصفت هركه بود جانگزاى * مغز سرش مائدهء مور به هركه دل خلق بود ريش از او * نيشترش مرهم ناسور به دست كه سطرى ننويسد به خير * همچو قلم بند ز ساطور به گرچه بود لازم مفعول ، نصب * چو متعدّى شده مجرور به پنجهء آن‌كس كه كند ، رنجه خلق * بازوى او خسته و كم‌زور به تا كه غرورش رود از سر ز سنگ * خُرد سر و كلّهء مغرور به ناله و شيون ز سرايش بلند * در عوض نغمهء طنبور به مويه و شورش گه عيش و نشاط * جاى نشابورك و ماهور به جابر و جافى چو بود آدمى * به كه جفا بيند و مجبور به چون سگ درّنده بود هركه هار * هير به بال و دمش از هور به تا همه از خبث وى آگه شوند * گفتهء من شايع و مشهور به راستى اين گوهر منظوم من * بىسخن از لؤلؤ منثور به نام چنين كس بود صرف ننگ * در همه جا مطرح و مذكور به گرچه وجودى كه بدين حد بد است * گم شده و مخفى و مستور به كام وى و چشم وى و جسم وى * شور به و كور به و عور به با طمعى همچو تو چون همّتش * زندگىاش كوته و مقصور به

مستزاد

ماه برآنند كه چون روى توست ، ادّعاست * مشك ستايند كه چون روى توست ، اين خطاست آنكه قد دلكش رعناى سرو ، اى تذرو * گفته كه چون قامت دلجوى توست ، نارساست هر مه نو چند شبى را هلال ، با ملال * روى نمايد كه چو ابروى توست ، بدنماست