هركه در او فطرت كژدم بود * خانهء او لانهء زنبور به
آنكه جهانيست از او تلخكام * كام اميدش ز جهان شور به
ديدهء آنكس كه خطابين بود * گر به حقيقت نگرى كور به
مارصفت هركه بود جانگزاى * مغز سرش مائدهء مور به
هركه دل خلق بود ريش از او * نيشترش مرهم ناسور به
دست كه سطرى ننويسد به خير * همچو قلم بند ز ساطور به
گرچه بود لازم مفعول ، نصب * چو متعدّى شده مجرور به
پنجهء آنكس كه كند ، رنجه خلق * بازوى او خسته و كمزور به
تا كه غرورش رود از سر ز سنگ * خُرد سر و كلّهء مغرور به
ناله و شيون ز سرايش بلند * در عوض نغمهء طنبور به
مويه و شورش گه عيش و نشاط * جاى نشابورك و ماهور به
جابر و جافى چو بود آدمى * به كه جفا بيند و مجبور به
چون سگ درّنده بود هركه هار * هير به بال و دمش از هور به
تا همه از خبث وى آگه شوند * گفتهء من شايع و مشهور به
راستى اين گوهر منظوم من * بىسخن از لؤلؤ منثور به
نام چنين كس بود صرف ننگ * در همه جا مطرح و مذكور به
گرچه وجودى كه بدين حد بد است * گم شده و مخفى و مستور به
كام وى و چشم وى و جسم وى * شور به و كور به و عور به
با طمعى همچو تو چون همّتش * زندگىاش كوته و مقصور به
مستزاد
ماه برآنند كه چون روى توست ، ادّعاست * مشك ستايند كه چون روى توست ، اين خطاست
آنكه قد دلكش رعناى سرو ، اى تذرو * گفته كه چون قامت دلجوى توست ، نارساست
هر مه نو چند شبى را هلال ، با ملال * روى نمايد كه چو ابروى توست ، بدنماست