چه غم آن را كه يارى مهربان است * غم آن دارد كه او را نيست غمخوار
براى وصل بايد چارهاى كرد * كه دل قانع نمىگردد به ديدار
بود تا مخفى از نامحرمان سر * مكن با هركسى راز دل اظهار
مباش اندر پى آزار مردم * كه باشد زار ، حال مردم آزار
چه سازم گر نباشم صرف تسليم * چه باشد چاره چون دل شد گرفتار
ز كف مگذار « مير » آنقدر ، دانش * نخواهى گر سبك آيى به معيار
چطور است
گر جان كنم از عشق فداى تو چطور است * ور سر نهم از مهر به پاى تو چطور است
حال دل ديوانهء مجروح پريشان * در سلسلهء زلف دوتاى تو چطور است
رفتار خوش كبك و خراميدن طاوس * با جلوهء آن قدّ رساى تو چطور است
از خضر بپرسيم كه با چشمهء حيوان * جانبخشى اين آب بقاى تو چطور است
با درد تو ما ساختهايم اى مه ازآنرو * تا اينكه ببينيم دواى تو چطور است
با مشك و ختا و شب يلدا به درازى * زلف سيه نافهگشاى تو چطور است
در راه تو داديم دل از جان كه ببينيم * با خستهدلان مهر و وفاى تو چطور است
ما را كه گل از باد جفا يكسره افسرد * اى بلبل شوريده نواى تو چطور است
با « مير » بيانت چو به جور است و تطاول * پيداست كه با غير بناى تو چطور است
شيوهء عشّاق
شيوه عشّاق چيست ؟ پستى و خود باختن * يكسره از غير دوست خانه بپرداختن
تا تو به بزم اندرى درخور تكليف ماست * شمعصفت در حضور سوختن و ساختن
چون دل بيچاره را مهره به ششدر فتاد * گر همه جان است ، نيست چاره بجز باختن
چه توان كرد
شكر و صد شكر ز الطاف خداوند كريم * كه نمانديم دمى بىمى و معشوق و نديم
مرد بايد كه دهد غرقهاى از ورطه نجات * نه هم آنقدر كه بيرون كشد از آب گليم
ديده فرش قدمش كردم و پايى نگذارد * چه توان كرد كسى را كه سياه است گليم