درختان اسكلتهاى بلور آجين ، * زمين دلمرده ! سقف آسمان كوتاه !
غبارآلود مهر و ماه ، * زمستان است .
دريغ
بىشكوه و غريب و رهگذرند * يادهاى دگر ، چو برق و چو باد
ياد تو پرشكوه و جاويد است * و آشناى قديم دل . امّا
اى دريغ ، اى دريغ ، اى فرياد
*
با دل من چه مىتواند كرد * يادت ؟ اى ياد من ز دل برده !
من گرفتم لطيف ، چون شبنم * هم درخشان و پاك ، چون باران
چه كنند اين دو ، اى بهشت جوان ! * با يكى برگ پير و پژمرده ؟