الا يا سنگهاى خارهء كر ، با گريبانهاى زنّار فرنگآذين ؟ * نمىدانم شما دانيد اين ، يا نى
در اين همسايه جغدى هست و ويرانى * - چه ويرانى كهنتر يادگار از دور تر اعصار -
كه مىآيد از او هر شب صداهاى پريشانى . . . * « زمين پرغم ، هوا پرغم
غم است و غم همه عالم * به سر هردم فرومىريزدم از ساليان آوار
غم عالم براى يك دل تنها * به تو سوگند بسيار است ، اى غم ، راستى بسيار » . . .
من نمىدانم شما آيا نمىدانيد * در اين همسايه جغدى هست و ويرانى
كه مىگويند روزى روزگارى خانهاى بوده است ، يا باغى * ولى امروز . . .
زمستان
سلامت را نمىخواهند پاسخ گفت ، * سرها در گريبان است .
كسى سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را * نگه جز پيش پا را ديد نتواند
كه ره تاريك و لغزان است ؛ * و گر دست محبّت سوى كس يازى
به اكراه آورد دست از بغل بيرون * كه سرما سخت سوزان است .
نفس كز گرمگاه سينه مىآيد برون ، ابرى شود تاريك * چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه دارى چشم